خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 13, 2003



هزارتا حرفه، هزارتا چيزه که همش می خوام بنويسم. دفترم پر شده از نوشته. دلم می خواد راجع به حيات نو بنويسم. تنها روزنامه ای که از نزديک با محيطش آشنا شده بودم، تنها روزنامه ای که آدماشو می شناختم و دوست داشتم، نيما، سينا، سامان، فرناز، خسرو، مهدی، بابک، گيتا. تنها روزنامه ای که بعد از جامعه به خاطر بسته شدنش گريه کردم. دلم می خواد از يه چيزی به اسم جهل بنويسم، يا شايدم سياست، يا شايدم حماقت، يا شايدم سياهی، يا شايدم کثافت. دلم می خواد از هک شدن وبلاگ پينکفلويديش بنويسم، از حسی که آدم بعد از هک شدن پيدا می کنه نسبت به همه پديده های سايبر دور و اطراف، دلم می خواد از اين همه چيزی که کلمو پر کرده بنويسم. آدمی که از راهای دور اومده، يه غريبه، يه غريبه که همه خوابای منو ريخته بهم، يا شايدم دلم می خواد از يه آشنا حرف بزنم، يه آشنا که يه روزی وسط خوابای طلايی منو تنها گذاشت. دلم می خواد تا صبح از شونه چپ يه آدم بنويسم، دلم می خواد بشينم اينجا بنويسم دارم چيکار می کنم، اصلا معلوم هست چيکار دارم می کنم؟ هزارتا حرف که هيچوقت نمی نويسمشون.

خوب من دوباره به هذيون گفتن افتادم. به خاطر هزارتا چيز. هميشه خراب کردن پلای پشت سر راحت نيست. اگه بخوای فم فتل نباشی بايد هزينه بدی، اگه بخوای فم فتل باشی هم بايد هزينه بدی. هزينه زن بودن؟ نه، بعيد می دونم. شايد هزينه جستجو گر بودن، شايد هزينه تو رو يا بودن.

بايد فکر کنم. بايد خيلی خيلی فکر کنم. بايد اين يه دفعه به جای دلم با کلم فکر کنم. بايد ايندفعه به جای اينکه چشامو ببندم چشامو باز کنم. بايد اين دفعه بيدار بيدار باشم. يه راه طولانی جلومه، با يک عالمه پلای پشت سر. اگه بخوام برم جلو همه پلا رو بايد خراب کنم. بايد فکر کنم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران