« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 10, 2003
1- بابام خل شده. از وقتی ماجرا رو بهش گفتم و قرار شده با هم حرف بزنن اخلاقش عوض شده. بد اخلاق. حرفای غير منطقی می زنه، به همه چی مشکوکه، الکی دعوا می کنه، امروز صبح که می خواستم برم اومده غر غر که چقدر سر و صدا می کنی بيدارم کردی، در صورتی که من اصلا صدا نمی کردم و يه ربع نشسته بودم تو مبل آروم آرايش می کردم. بعد رفته به مامان می گه عين آرتيستا خودشو درست کرده رفته اسکی. حالا من يه آرايش خيلی ملايم کردم، تازه رژ لب هم نزدم. اومدم خونه. درو بستم. "راز نو" ی عليزاده گوش ميدادم و با پينکفلويديش حرف می زدم. سر و صدا ها شروع شد. داد و بيداد سر مامان. مامانم نيومد شام بخوره و در اتاقشو بسته و داره تلويزيون می بينه. تازه وقتی بهش گفتم امروز بالاخره رفتم قله اصلا هيچ عکس العملی نشون نداد، در صورتی که به نظر خودم شاخ غول رو شيکونده بودم. نمی دونم چرا اينقده سخت داره با ماجرا کنار مياد. شايد هيچوقت فکر نمی کرد دختر خل و چلش ازش بخواد بهش تو يه تصميم مهم و جدی کمک کنه. شايد اصلا فکر می کنه اونقده من خل و چلم که همه چی يه ماجرای الکی يا مشکوکه. نمی دونم چرا هيچ چی زندگی من عادی پيش نمی ره؟
|