« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 10, 2003
3 _ آرامش ندارم. وقتی آرامش ندارم غير منطقی و احساساتی می شم. دلم می خواد برم يه جای دور دور که هيچ صدايی نباشه، هيچ صدايی. ساکت ساکت. بعد يه دفعه صدای باد و زمزمه يه آدم زير لب و صدای سه تار بياد. بعدشم شب باشه، هيچ نوری نباشه. تاريک تاريک. بعد يه دفعه يه نور کوچولويی از پشت ابرا يواش يواش معلوم شه و من عين بچه گيهام راه بيفتم و سرمو بالا بگيرم و ستاره ها رو نگاه کنم و بشمرم و برم تا جايی که نمی خورم زمين. بعدشم چشامو ببندم و بعد باز کنم و ببينم اصلا تو يه دنيای ديگه هستم، يه جای ديگه، با يه آدمای ديگه. مثلا يه جور تناسخ، تو يه دنيايی که خيلی دوره.
|