خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 09, 2003


امروز خيلی خوش گذشت. 7 نفری تو ماتيز يه نفری چپيده بوديم. يکی هی دنده عوض می کرد و خوشش اومده بود، يکی روی يکی ديگه نشسته بود و کلی خوشش اومده بود، يکی جيشش داشت می ريخت و اون وسط هی بال بال می زد. يکی می گفت: برو دو، حالا خلاص، يکی می گفت آخيشششششششش! توی خانه هنرمندان يکی که قراره آبروشو ببرم اينجا چون شيکمش گندست يه چيپس و پنير کامل خورد. تازه منبر دوم هم يه آناناس گلاسه رو به تنهايی خورد. ژله من که مزه خر ميداد. از مسقطی هم بدتر بود. نمايشگاهه تو خانه هنرمندان شاهکار بود. نمی دونين چه نقاشيايی بود. ما يک ساعت محو شده بوديم و کلی نظر هنری ميداديم. البته اون آتيش خاموش کنه از همه هنری تر بود! قرار شد يه کارگاه گروهی راه بندازيم خودمون از اينا بکشيم. حتما بهترم می شه. 3 تا از اين تابلوا بفروشيم می شه يه دوربين ديجيتال خريد! خداييش جلسه قصه خونی امشب خيلی باحال بود. جای همه اونايی که نبودن خالی.

جای همه اوناييم که می تونستن باشن ولی دلشون نخواست باشن سبز. فقط اگه آدما يه خورده از مواضعشون عقب بشينن و يه خورده اين احتمال رو بدن که شايد اونا هم اشتباه می کنن خيلی چيزا حل می شد. جدا دارم روز به روز به چيزای جديدی می رسم در مورد اينکه چرا کار گروهی تو ايران پا نمی گيره. دارم به اين فکر می کنم که اين جلسه های قصه خونيمون رو با چه چنگ و دندونی نگه داشتيم و داريم رکورد می زنيم. دارم به اين فکر می کنم که يه خورده گذشت و صميميت چه کارايی که نمی تونه بکنه. دارم به "يا علی" بچه ها يا همون ماچ بقيه(!) فکر می کنم که دوومش چقدر می تونه باشه، يه ماه، دو ماه، يه سال، سالهای سال؟

يعنی می شه مثلا ده سال ديگه هم ما بيايم خانه هنرمندان و چرت و پرت بگيم و هره کره راه بندازيم و قصه بخونيم و شيکم يکی رفته باشه تو و اونايی که رفتن هم برگشته باشن و ماجرای عزيز نسين و فروغ و همه اون حرف و حديثا و آرمانايی که داشتيم درست از آب دراومده باشه؟ يعنی می شه آدما گذشته اشون از يادشون نره؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران