« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 07, 2003
اين روزا روزای عجيبيه. خيالبافيام واقعی از آب دراومد و اين يه خورده منو ترسوند. بايد تصميمای جدی بگيرم، بايد به چيزای جدی فکر کنم که منو می ترسونن. يه زندگی، يه عمر، ...
نمی دونم، وقت فکر کردن ندارم، يه احساس خاصی بهم می گه اعتماد کن و برو جلو. بعد می ترسم يه دفعه چشامو باز کنم و ببينم فقط يه خواب بوده که کابوس شده. نمی خوام عين اين بيچاره ها زنجه موره کنم. فقط می ترسم. از تصميم غلط گرفتن می ترسم.
ريسک رو دوست دارم، تو زندگيم ريسک زياد کردم. ولی بعضی ريسکا هست که تن آدمو می لرزونن از بس ريسکن! وارد شدن به يه دنيای جديدی که ممکنه توش هيچی نباشم جز يه آدم معمولی وابسته به يه آدم ديگه می ترسونتم. دور شدن از همه چيزايی که بدست آوردم می ترسونتم. احتمال شکست بدجوری می ترسونتم.
|