خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 05, 2003


امروز يه جورايی خيلی خوش گذشت، يه جورايی عجيب بود، يه جورايی خيالبافی من باز گل کرد.

چقدر خوبه که آدما ذهن همو نمی تونن بخونن. فکر کنين ماجرای فيلم What women want واقعا يه جورايی تو واقعيت اتفاق می افتاد و مثلا وقتی من داشتم پيش خودم فکر می کردم که خوب حالا اگه من با چنگال اون کيکش رو بخورم حالش بد می شه و ديگه نمی خوره يا اينکه هپليه و دهنی می خوره ، يا وقتی داشتم فکر می کردم وای خدا دارم از جيش می ترکم، حالا چه جوری بگم جيشم داره می ريزه، يا وقتی که فکر می کردم کاشکی منو برسونه من سردمه، پولمم نمی تونم خرج کنم آژانس بگيرم، بايد بذارم برای اون کاپشنه، خوب همش دو قدم راهه ديگه! يا وقتی فکر می کردم وای خدا جونم من چقدر وراج شدم احتمالا داره پيش خودش می گه کله مو خورد از بس ور زد، يا وقتی که اون پسر اواهه رد شد و من پيش خودم فکر کردم خدايا چرا من بلد نيستم يه خورده عشوه بيام، يا وقتی داشتم به اين فکر می کردم که اه دستام مو داره و نتونستم اپيلاسيون کنم، مثلا می فهميد که تو کله من چی می گذره چی می شد!

خلاصه خيلی خوبه که کسی از تو کله آدم سر در نمياره و آدم می تونه هزارتا فکر پليد بکنه!!!!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران