خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 3, 2003


حرف می زد، صداش توی گوشم می پيچيد، نمی پيچيد اصلا، می کوبيد توی کلم، صداش، همونی صدايی که خوب بود، همونی که هيچکدوم ازپيغامهاشو از انسرينگ موبايلم پاک نکردم. عين يه نوار ميذارم و گوش ميدم، از اول، تا آخر. تو نيستی. اصلا يکی ديگه است. يکی که مال اينجا نيست. يکی که نذاشت ابرای سياه بترسوننش، يکی که نذاشت باد با خودش ببرتش، يکی که نذاشت مه جلوی چشاشو بگيره، يکی که نذاشت نور خورشيد چشاشو کور بکنه.

آره! همش همون قصه کودکانه ابر و باد و مه و خورشيد و فلکه. همش همون قصه بچه ايه که داره پاهاشو می کوبونه روی زمين و فقط عروسک خودشو می خواد، همون عروسکه که وقتی آدم بزرگا نيستن يواشکی چشماشو باز می کنه و با بچه هه حرف می زنه. هر چی هم براش عروسکای قشنگ قشنگ بيارن، بچه هه فقط همون عروسک خودش رو می خواد. نه هيچ عروسک ديگه ای. هيچکس هم نمی دونه چرا. هيچکس نمی دونه اون عروسک نيست. يه کوچولوييه مثل خودش. يکی که فقط با کوچولوهايی مثل خودش حرف می زنه. هيچکس نمی دونه که وقتی کوچولوها بزرگ بشن، عروسکا هم فقط عروسک می شن.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage