خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 03, 2003


خفه شده بودم. قلبم درد می کرد. قد هزار سال حرف داشتم. نفسم بالا نميومد. با پيش بند و دستکش آشپزخونه نشسته بودم کف زمين، شير آب باز بود. صدام در نميومد. می گفت بگو. هيچی نمی تونستم بگم. درد از روی قلبم شروع می شد، می کشيد به گردنم، بعد به پشتم. يادمه يکی گفته بود دوست دارم وقتی قلبم تير می کشه. منم شروع کردم دوست داشتن. يه درد خاصيه. يه دردی که اين روزا خيلی می کشم. اون حرف می زد، من ميشنيدم و هزارتا چيز می خواستم بگم. اما نمی شد. درد ميومد و می رفت. دوسش داشتم. درد رو می گم!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران