« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 03, 2003
من بايد الان اون بالاها بودم، بالای کوها. اين چند هفته که برفارو ميديدم بالای کوها دلم غش می رفت. همش منتظر امروز بودم که بالاخره برم اون بالاها. آره من بايد الان اون بالاها بودم. دستامو باز می کردم، از اون بالا سر می خوردم تا اون پايين، باد سرد می خورد توی صورتم، هی می خوردم زمين و همه کلی بهم می خنديدن، قليون می کشيديم، ساندويچای تست منو می خورديم، نوشابه می ذاشتيم تو برفا، چوب اسکيای من می رفت تو هوا و خودم با کله می رفتم تو برفا، يواشکی می رفتيم دور از چشم ملت پسر بازی...
من بايد الان اون بالا بودم، نوار دامبولی می ذاشتيم و جوات می شديم، اونقده می خورديم که می ترکيديم، کلی وراجی می کرديم و من ريه هامو پر می کردم از بوی خوب برفا، بوی خوب هوا، بوی خوب قليون و هوای سرد که با هم قاطی می شن...
من بايد الان يواشکی به خودم می گفتم "هر کجا هستم باشم، اسمان مال من است."
من بايد الان خالی می شدم، خالی خالی....
|