خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 21, 2002


خيلی خوش ميگذره! ديروز ترجمه هه رو که بايد تا شنبه صبح تحويل ميدادم بردم موسسه که يه خورده هم اونجا انجام بدم. بعد خيلی شيک جا گذاشتمش تو لاکرم. کی متوجه شدم که جا گذاشتم؟ ساعت 4 بعدازظهر! موسسه ما هم جمعه بعدازظهرها تعطيله. اصلا وقتشم نداشتم پاشم برم تو اون سرما اونهمه راهو تا موسسه و بکوبم به در که سرايدار بياد باز کنه. نشستم پای کامپيوتر و بعد از دقيقا يک ساعت چرخيدن تو ياهو و گوگل که به نظر من بعضی اوقات وحشتناک خنگن مقاله رو پيدا کردم.

شب بايد می رفتم گودبای پارتی يکی از دوستام. تا 9 ترجمه کردم و بعدش رفتم ابروامو برداشتم. اين يه دفعه يکی از معدود دفعاتی بود که دلم می خواست موهامو بلند کنم و دمب اسبی کنم. ولی خوب با اين زندگی قاطی پاتی من، عمرن می رسيدم به موهام برسم. خلاصه به الهه جون گفتم موهامو کوتای کوتا کنه. به نظر خودم خيلی خوب شده. بچه ها هم همينو گفتن. ولی خوب ديگه از دمب اسبی خبری نيست. تو مهمونی کلی جيغ و داد کرديم و حرفای بی ناموسی زديم و عکسای فجيع گرفتيم و تو دفتری که دوستم درست کرده بود يک عالمه چرت و پرت نوشتيم. يه اکيپ دوست قديمی هستيم که يواش يواش هرکدوممون داريم می ريم يه گوشه دنيا. ولی خوب سال 1390 شب يلدا ساعت 8 شب دم همون کافی شاپ دوره هامون قرار داريم. (تيريپ "ظيافت"ی شديد!)

نصف شب اومدم خونه دوباره پای ترجمه تا 4، 4:30 صبح. بعدش ديگه خوابم گرفت. خوابيدم و صبح پاشدم و ديدم ماجرا تکميل شده و ويندوز عزيزم بالا نمياد! خلاصه به من نيومده انگار کار درست حسابی بکنم. کامپيوتر رو زودی بردم دادن درست کردن و بعد از کار آوردمش خونه. چه خبر بود خيابونا. يک عالمه بارون ميومد و يک عالمه مردم تو خيابونا منتظر ماشينو يک عالمه هندونه و انار وازگيل تو ميوه فروشيا. عوضش يه دونه تاکسی هم نبود. دلم می خواد امشب تا صبح عاشقی کنم. آخه می گن شب يلدا شب عاشقيه. ولی فکر کنم بايد بشينم به جاش ترجمه کنم و مواظب باشم سياوش هندونه نخوره چون اسهال گرفته! فقط خوبه ازگيل و باسلق داريم. سياوش که خوابش برد ازگيل ميارم پای کامپيوتر. سيما بينا و شهرام ناظری گوش ميدم و ترجمه می کنم تا صبح. شب يلداتون مبارک!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران