« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 19, 2002
وقتی آدم مبارزه می کنه که يه چيزی رو، يه چيزايی رو، با چنگ و دندون نگه داره قاطی می کنه. وقتی آدم تو سرمای مطلق مجبور باشه اين مبارزه رو انجام بده بيشتر قاطی می کنه. اينجور موقعا آدم ظعيف می شه، کم مياره، خسته می شه. از ماجرا نه ها! از اين تلاش کردنا و به هيچ حا نرسيدنا. از اين جنگيدنا و مغلوب شدنا. از اينکه دنيا اون شکلی که تو رويا هامونه نيست. از اينکه دنيا شکل هيچ چيزی نيست. از اينکه دنيا عجيب غريبه. کاشکی می فهميد که من خسته نشدم. کاشکی می فهميد من فقط سردمه. کاشکی می فهميد فقط يه خورده آتيش لازمه که گرمم کنه و موتورم رو راه بندازه که بتونم تا جايی که نکوبوندن تو سرم برونم و برونم و برونم....
|