خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 13, 2002


اين عکس رو علی پيروز برام فرستاده. البته نه علی پيروز خاطرات مشبک، يه علی پيروزه ديگه که هم اسمشه! عکس رو مدتها پيش برام فرستاده بود. اتفاقا علی پيروز مشبک هم برام آپ لودش کرده بود تو سايتش. نمی دونم چی شد که نذاشتمش. امشب ديدم بدجوری دلم شبای برفی اکباتان رو ميخواد. شبايی که بچه بوديم و هی پشت پنجره رو نگا می کرديم ببينيم برف چقدر مياد، مدرسه تعطيل می شه، نمی شه. اگه اکباتان اينجوری که الان تو اين عکسه هست می شد، معنيش اين بود که مدرسه ها تعطيل می شه! بعد نصف شب می رفتم پشت پنجره با خيال راحت رد پای آدما رو روی برف نگاه می کردم. بعدنش که بزرگتر شدم هم وقتی اکباتان اين شکلی می شد می شستم پشت پنجره و آروز می کردم کاش يه روزی بشه بتونم نصف شب برم پايين روی برفای دست نخورده قدم بزنم. آروز می کردم کاش وقتی که می رم قدم بزنم تنها نباشم. چه فکرايی! هيچوقت اونقدر بزرگ نمی شم که بذارن نصف شب برم روی برفا قدم بزنم. اگرم يه روزی اونقدر بزرگ بشم که بتونم برم نصف شب بيرون ديگه با برفا حال نمی کنم. بزرگا از برف چی می فهمن؟

چرا من اينقدر امشب دلم برف می خواد؟

(راستی اين اولين عکسيه که من هنر کردم آپ لود کردم تو خورشيد خانوم دات کام. بلدم نيستم بذارمش وسط. بايد يک عالمه چيزای عجيب غريب می نوشتم قبل و بعد لينک عکس. برای همين به اين نتيجه رسيدم که اصلا عکس اون گوشه باشه خيلی هم خوشگلتره! چه احساس خوبی داره عکس آپ لود کردن!)



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران