« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 12, 2002
آسمون ديوونه شده بود امشب. يه دفعه تنها شده بودم. رعد و برق می زد. تازگيا رعد و برق بدجوری می ترسونه منو. اون روزی هم خواب بودم و رعد و برق زد و از خواب پريدم فکر کردم بمب ترکيده. ياد روزای بمباران افتاده بودم.
هميشه وقتی بارون ميومد چشامو می بستم و با بوی بارون حال می کردم. ولی اين بارونا رو اصلا دوست ندارم. اين بارونا بو ندارن. اون يادم انداخت که بو ندارن.
آدمای دوروبرم عجيب غريب شدن. نمی شناسم خيلياشون رو. رفتارای غير منتظره ازشون سر ميزنه. عکس العملايی نشون ميدن که مثل هميشه نيست. نمی دونم چرا اينطوری شده.
امشب سقف آسمون سوراخ شده بود انگار. باريد و باريد و داره می باره. من ياد گذشته افتادم. ياد روزايی که ...
نه بابا، اون روزا هم خبری نبود، تنهايی بود. فقط اون روزا اينهمه بار روم سنگينی نمی کرد. مخم در حال ترکيدن نبود. اون موقعها بی خيال بودم انگار. فقط غرق دنيای خيالاتم، دنيای فانتزی که هيچ کس توش نبود. همه چی فقط رويا بود.
|