« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 12, 2002
امشب ياد رضا افتادم، ياد سيگار مارلبروی قرمزش، ياد ريش و سبيل آشفته اش، ياد شلوار ليش که از کونش هميشه آويزون بود. ياد روزنامه جامعه خوندنش، ياد اونشبی که از صدف برمی گشتيم و روی پل شيخ فضل اللاه دستمو گرفت و من چشامو بستم و هيچی نفهميدم و وقتی چشامو باز کردم ديدم جاده کرجيم. ياد اينکه اصلا لوس نبود و يه جور خاصی احساسات آدمو به قل قل مينداخت بدون اينکه يک کلمه قربون صدقه آدم بره. ياد مهمونيم که اونهمه خودمو واسش جر دادم و تازه سالاد ميوه هم درس کرده بودم که کوفت بکنه و اونوقت از اونور گوشی رو برداشتم ديدم داره با يه دختره حرف می زنه و بهش می گه تورو خدا پاشو بيا خونمون.
4 سال پيش بود؟ 5 سال پيش بود؟ وقتی نشستم روی زمين يهويی و از اون موقع احساساتم آشفته شد چند سال پيش بود؟ وقتی زد به سرمو رفتم طرف آدمای ظعيف احساساتی که خيالم راحت باشه هيچوقت منو دودر نمی کنن چند ساله پيش بود؟ وقتی تو آينه يه دفعه نگاه کردم چند سال پيش بود؟ وقتی فهميدم ديگه خيلی دير شده چند سال پيش بود؟
نمی دونم چرا امشب ياد رضا افتادم. يک سال بود که حتی يه روزم يادش نيفتاده بودم. چرا امشب؟ چرا بارون بند نمياد؟
|