خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 11, 2002


نگرانم، خيلی نگرانم، نگران اون دوستی که تو يه يه جنگلی ميون درختای کاجه و شايد تنها، تنها تر از هميشه، داره سقوط آزاد رو تجربه می کنه. شايدم سقوط نباشه. شايد يه جور پرواز باشه.

جنگل شب که می شه تاريک می شه. اگه آتيش بگيره چی؟ اگه "ماه" در نياد يا حرفايی که بهش گفتم يادش بره چی؟ اگه مواظبش نباشه چی؟

می دونم می خواد بگه نگران نباش، مواظبم. بزرگم، قوی ام. مگه می شه نگران يه مرد نبود؟ هميشه هستی.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage