« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 01, 2002
تلخی بود، گم شدن بود، گيجی بود. اونقده دورورم شولوغ بود که حتی ده دقيقه نمی تونستم با خودم و آسمون و فکر و زمين و عشق و هوای خودم باشم. تنها خوبيش سياوش بود. اونقده از دستش خنديدم که خدا می دونه. اين روزا سياوش فقط حالم رو خوب می کرد.
يه زمانی شبای احيا حالم رو خوب می کرد. می رفتم اونقدر زار می زدم که يه جورايی احساس می کردم خالی شدم. ولی اونشب هر کاری کرم نتونستم برم. مراسم خونه همسايه پايينيمون بود. خودم رفتم پرچماشو زدم. يه اعتقاد خاصی داره که هميشه من بايد براش پرچماشو بزنم (البته احتمالا به خاطر اينه که درازم و دستم به همه جا می رسه!). هميشه هم دعا می کنه برام که يه شوهر خوب گيرم بياد که البته اگه اينجوری باشه بايد تا آخر عمرم پرچم بزنم شايد يه فرجی شد! خلاصه پرچما رو زدم، سياه، سبز، مخمل، سيلک، قرينه، موازی... شبش صدا ميومد: "سبحانک يا لا الاه الا انت، الغوث، الغوث، خلصنا من النار يا رب." تو را ستايش می کنيم ای خدايی که غير از تو هيچ خدايی نيست. مارا از آتش جهنم نجات بده. من نشسته بودم پای کامپيوتر و داشتم می ترکيدم از بغض و يه متنی راجع به استنلی کوبريک و اوديسه دو هزار و يک برای روزنامه ترجمه می کردم. شروع کردن "بک يا اللاه" خوندن. منم ترجمه می کردم: ... اما آنچه که آن واقعيت را غير قابل تحمل می سازد آگاهی از اين نکته است که ورای ديوارهای سرد سفينه ديسکاوری يا حصارهای ترس آور بيرونی، "هيچ بودن" نامحدود "فضای بيرون" قرار دارد...
***
از هشت سالگی نماز خوندم، هميشه روزه گرفتم. هنوز هم روزه گرفتن حالم رو خوب می کنه. اما ... شايد اونی که گفته بود دين افيون توده هاست راست گفته باشه، هر چی که هست، اونايی که به خدا و پيغمبر و بهشت و جهنم اعتقاد دارن آرامششون بيشتره. با دعا و نماز آرومشون می گيره، حتی اگه اون آرامش افيونی باشه.
نمی دونم به چی اعتقاد دارم اين روزا. از دو طرف دارم کشيده می شم. البته خيلی وقته که ته دلم می دونم چی تو کلم می گذره...، اما يه جورايی هنوز دارم مقاومت می کنم. شايدم می ترسم. فکر هيچ بودن نامحدود فضای بيرون آدم رو بدجوری می ترسونه...
|