« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
November 23, 2002
از يادداشتهای شهر شولوغ:
زمان: جمعه اول آذر، ظهر ساعت 12:30 و شب ساعت 8
مکان: چهار راه وليعصر و تئاتر شهر
از موسسه ميام بيرون. جمعه ها چون نماز جمعه است بايد بيام تو خيابون فلسطين وايسم تا تاکسيايی که مجبورن از اون مسير برن منم ببرن آزادی. هر چی وای ميستم هيچ ماشينی نمياد. بعد از يک ربع ميرم تو خيابون انقلاب. خيابونا رو بستن. از چهار راه وليعصر به بعد هيچ ماشينی نمی تونه جلو بره. فقط اتوبوس.
نيمه اول تئاتر يه جاهايی خوابم برد. سنگينی روز قبل، کلاس صبج، ترافيک و سرگردونی ظهر. فقط وقتی "دانتون" کوبيد روی ميز شيش متر از جام پريدم. حرفای دانتون همه جا کوبيده می شد روی مغزم. اين جوان انقلابی پرشور و هيجان.
اتوبوسا جاهای عجيب غريب می رفتن. شکل اتوبوسا يه جور ديگه بود. هيچ کدوم از اون ولووها نبودن که روشون آگهی تبليغاتی پوشک بچه و دستگاه دی وی دی ال جی داره. هيچ کدوم آزادی نمی رفتن. يه مردی با يه دختر کوچولوی چادری وايساده بودن و پوستر پخش می کردن. روی پوستر عکس يه تابوت بود که روش با پرچم ايران پوشونده شده بود. "بيتوس بيچاره" می گفت در راه حقيقت و واقعيت، يا چه می دونم قانون و انقلاب همه چيز بايد قربانی بشه. از ايستگاه اتوبوس اومدم توی خيابون که شايد تاکسی گيرم بياد. روبسپير وقتی پيش ميرابو ميره به کالسکه نداشتنش افتخار می کنه. توده مردم براش از همه چی مهمتره. مردم دسته دسته دارن می رن جلوی دانشگاه تهران. آخه بازم تشييع جنازه است. ايندفعه سيصد تا تابوت رو پرچم کشوندن. من از خيابون ميرم توی ايستگاه اتوبوس دوباره چون تاکسی گيرم نمياد. اتوبوسا به سرعت از جلوی من رد می شن و ميرن. روبسپير می گه وقتی به چونه ام شليک کرد احساس آرامش عجيبی کردم. انگار که همه درد و رنجام از بين رفت. توی دست يکی از مسافرايی که بغل من تو ايستگاه اتوبوس نشسته حيات نوی جمعه است. صفحه 3، زنجيره قتلها، يه عکس گنده از داريوش فروهر. دوباره پا می شم ميرم تو خيابون و بالاخره يه تاکسی دربست گيرم مياد.
پدر روحانی روبسپير کوچک رو با ترکه می زنه و می گه يا ترکه من می شکنه يا اعتقادات تو. همونجور که داريم از خيابونا رد می شيم و ميريم صدای سخنران از بلندگوها پخش می شه. کاوه وقتی که رفت 18 سالش بود. بعدشم که گفتم چی شد. يه جمجمه و يه دونه پلاک. روبسپير می گفت هيچکس مهمتر از مردم نيست. می گفت نه حکومت نه اون انقلابيای دو آتيشه از مردم نيستن. مردم فقط همون توده ايه که قدرت دستش نيست. همه خيابونا رو بستن. وليعصر رو همينجور می ريم بالا و بالاتر. بلوار رو هم بستن. راننده به يکی از پليسها می گه چرا بلوار رو باز نمی کنين. اونم می گه به خدا دست ما نيست. راننده ميگه تازه کاری نه؟ پليس می گه آره. راننده به من می گه از اينکه به من نگفت به تو چه مربوطه معلوم بود که تازه کاره!
بيتوس بيچاره اونقده شادنوشی کرده که همه قواعد براش بی معنی مياد و همه چی يادش ميره و می خواد بره کافه عقاب سبز. ويکتوار التماسش می کنه که نره. ويکتوار می خواد يادش بندازه که دستای مادرش کبود بود و چليپا، می خواد اثر مستی رو از سرش بندازه و همه اون اعتقادات و مردم رو يادش بندازه. ويکتوار التماس می کنه، مردم به صدايی که از بلندگوها پخش می شه گوش می کنن و هر لحظه جمعيت اون منطقه زيادتر می شه. بعداز نيم ساعت بالاخره ما از اون منطقه دور می شيم. بيتوس بيچاره...
|