« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
November 21, 2002
احساس می کنم دختر شاه پريونم! آخه برای دخترای شاه پريون هفت شبانه روز جشن می گرفتن! از 26 آبان تولد من شروع شده و هنوزم ادامه داره! (من خودم فقط يه بار به دنيا اومدم، اونم روز 27 آبان!) سه شنبه شب مامان بابا برای من و سياوش دو تايی تولد گرفتن. جونور اونقده شمعارو فوت کرد که يه دونه عکسم با شمعا نتونستيم بگيريم. يه دونه ماشين اسباب بازی کنترل از راه دور کادو گرفته که بلد نيست باهاش بازی کنه و کنترلش رو ميده دست منو منم که خدمتکار دست به سينه ايشون و بايد ماشين رو هر طرفی که ايشون دوست داره بچرخونم. ماشين که ميره طرفش جيغ می زنه و در ميره. ماشين که يه ور ديگه ميره جيغ می زنه و دنبالش ميره. بعد يه دفعه قاط می زنه و می پره رو سر و کول من و قلقلکم ميده!
ديشب هم که بچه ها واقعا شاهکار کردن. سورپريز به معنای واقعی شدم. می دونستم يه کارايی می خوان بکنن. ولی ديگه فکر نمی کردم تا اين حد! پينکفلويديش عزيزم که همه غذاها رو درست کرده بود و همه زحمتا رو کشيده بود. برادر رئيسم با دوستش اومده بودن و يه ارکستر حسابی راه انداخته بودن. اونقده رقصيديم و خنديديم که من شب نمی تونستم تا خونمون راه برم. فکر نمی کردم مامان پرستو بذاره بياد (يه چيزی تو مايه های بابای من!) ولی اونم اومد و کلی ذوق زده کرد منو. جای پژمان خيلی خالی بود که شلوار کوتاه بپوشه و ظرفا رو بشوره. جای پيام چرندياتی جونم هم خيلی خالی بود که يه دهن آواز بخونه. ولی زنگ زد از آمريکا. جای خيليای ديگه هم خالی بود. اين پسرای بی حيا اونقده ما رو خندوندن که دل درد گرفته بوديم. تازه چقدرم مامان پينکفلويديش ازشون خوشش اومده بود! اونقده به اين پسرا گفتيم کوفت و خفه شو که حد نداره! ولی از رو نمی رن که، انگاری يه جورايی به خفه شو شنيدن معتاد شدن!
اصولا طبق معمول من نخورده مست تر از بقيه بودم. نمی دونم اگه بخوام مست کنم چی می شه! تازه آهنگ نسترن هم بود. برای اولين بار بود که اين آهنگ مزخرف رو می شنيدم ولی غمگين نمی شدم. شايد دوران غم به سر اومده. چشامو بستم و رقصيدم. رقصيدم، رقصيديم.
بچه ها خيلی مرسی. پيشو جونم خيلی خيلی مرسی.
|