« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
November 18, 2002
امروز خيلی روز خدايی بود. بر عکس سالای پيش که حالم از روزای تولدم بهم می خورد امسال خوب بود چون به تولدم هيچ ربطی نداشت. دوستای عزيزم که همه بهم تبريک گفتن. اون تلفن ساعت 5 صبح دم سحر، اون يکی تلفن ديروز وقتی داشتم می رفتم سراغ اون blind date احمقانه، بقيه تلفنا، پيغاما، کارتها، همش عالی بود. چراغها را من خاموش می کنم از همه عالی تر بود. همه چی باعث شد اون blind date رو که عين اين منگلا پاشدم رفتم فراموش کنم.
***
اما امروز روز خدايی بود. از اون کارايی کردم که هنوزم تو کف اون هستم که چه جوری به خير و خوشی انجامش دادم و گند نزدم!
آقای رضا قاسمی امروز جايزه کتاب سال انجمن نويسندگان و منتقدان کشور رو به خاطر کتاب "همنوايی شبانه ارکستر چوبها" گرفت. من نماينده آقای قاسمی بودم که برم جلسه و پيام آقای قاسمی رو بخونم و جايزه رو دريافت کنم. با نيما رفتيم اونجا. فکر می کردم يه عده آدمهای مطبوعاتی هستن. کلی هم جينگول مستان رفته بوديم. نيما کت شلوار کراوات زده بود. منم بارونی جديدم رو که کلی تنگه پوشيده بودم. رفتيم اونجا و ديديدم يه سری از نويسنده ها هستن، آقای مجابی، سيمين بهبانی، صفدر تقی زاده، آقای سيد حسينی و چند نفر ديگه. بزرگداشت رضا براهنی هم بود. آقای مجابی اومد پيام آقای براهنی رو يه جورايی خوند انگاری بيانيه نظاميه. منم يه دفعه کف کردم. من عمرا می تونستم اونجوری پيام رو بخونم. آقای سيد حسينی اومد يه سری جملات فرانسه گفت که من چيزی ازشون سر در نمياوردم و بعد هم به صورت خيلی پراکنده در مورد رمانهای براهنی صحبت کرد. ولی شعر "دف" براهنی رو اونقدر قشنگ خوند که آدم دقيقا صدای دف رو از لابلای شعر می شنيد. اين شعرای اينجوری براهنی من رو ياد کارهای e.e. commings ميندازه. يکی دو تا شعرش رو ميذارم بعدا اينجا. رسوندن حس زمان و مکان و فضا با آوای کلمات. ساختار شکنی اساس...
ولی خداييش جلسه خيلی خسته کننده بود. بيچاره اين نويسنده ها يا اصولا آدمای مهم چه لحظات خسته کننده ای رو بايد تو زندگيشون داشته باشن. نوبت به جايزه آقای قاسمی رسيد. سيمين بهبهانی و تقی زاده و سيد حسينی و مجابی وايساده بودن اون جلو که جايزه رو بدن. خانم بهبهانی خيلی با مزه بود. روژ لب قرمز داشت و لپاش هم نارنجی بود. يه بلوز شلوار آبی پوشيده بود. منو ياد خدا بيامرز دکتر مژده انداخت. من رفتم جايزه رو از دست سيمين گرفتم و بعد رفتم پيام رو بخونم و يکدفعه متوجه شدم که نبايد فقط پيام رو بخونم و بايد سلام هم بکنم و يه چيزی هم به عنوان مقدمه بگم. خدارو صد هزار مرتبه شکر کردم که پينکفلويديش نبود. چون اگه اون بود اونقدر می خنديديدم که از جلسه پرتمون می کردن بيرون. سعی می کردم نيما رو هم نگاه نکنم که باز نيشم باز شه. يه سلام عليک سريع کردم. پيام آقای قاسمی خدا رو شکر خيلی باحال و کوتاه بود و يه رگه هايی از طنز داشت. من از ترسم خيلی جدی خوندمش ولی طنزش رو ملت گرفتن و خنديدن. بعدش هم اومدن و متن رو رو دست بردن. يه جورايی احساس غرور می کردم. احساس می کردم آقای قاسمی بيشتر مال شهر وبلاگهای ماست تا دنيای خشک نويسنده های عزيز. نمی دونم از اون چهره های خشک و لحنهای خشک و جدی چه طوری نوشته های لطيف بيرون مياد. جدا نمی دونم.
بعدش هم بخور بخور حسابی بود. منکه داشتم از گشنگی می مردم چون روزه بودم و تازه از بی سيگاری هم داشتم می مردم. يکی هم که دنبال چخوفش می گشت اون وسط تند تند عکس می گرفت و يکی هم از شمال غربی هی فيلم می گرفت و يه آقای مهربونی هم بود از دوران آدم و حوا که انگاری جزو هيات داوران بود. جلسه بعد از اينکه پيراشکيهای خوشمزه رو خورديم تموم شد.
گزارش آدمانه ماجرا رو تو وبلاگ آدم و حوا و وبلاگ منتقدان و نويسندگان مطبوعات بخونين.
***
شهر کتاب پاساژ آرين، چراغها را من خاموش می کنم، خانه فروغ سفيد است، راز نوی عليزاده...
خشخاش چشم،
نازک نگاهم نکن،
پرده ها را من کنار می زنم...
***
شبش اما بد تموم شد. خيلی بد. مرد روزای خاکستری هنوزم منو دوست داره. بعد از يکسال هنوزم همونقدر. ازمن يه بت ساخته. من باعث شدم يکی دل به بت من بده و هنوزم بعد از اين همه مدت درد بکشه. داره درد می کشه. من نمی تونم بی خيال باشم. خودم درد کشيده ام. بازم دارم به کارم ادامه ميدم. بازم دارم کاری می کنم که بعدا کسای ديگه ای هم درد بکشن. درد بکش و درد برسون. خدايا، ديگه نمی تونم، به معنای واقعی کلمه نمی تونم. 365 شب درد کشيده. دردی که درمونش من بودم. کاشکی دوسش داشتم. کاشکی اصلا نبودم، متولد نشده بودم.
***
به درد کشيدن عادت کردم. ولی وقتی باعث درد ديگری بشی خيلی بده. اينه که از همه بيشتر داره آزارم ميده. امشب همه چی دوباره خراب شد. همه چيزايی که يادم رفته بود يادم اومد.
|