خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 16, 2002


اين بوگند هم ديگه داره کم کم معضل اجتماعی می شه. تو کلاس که بعضی اوقات از دست بعضی از اين شاگردا مجبوريم در و پنجره رو باز بذاريم و بعضی اوقات برای تنفس از کلاس بريم بيرون. امروز با پينکفلويدش سوار آژانس شديم. بو گند آقای راننده نزديک بود خفمون کنه. يه دفعه جفتمون با هم پنجره ها رو کشيديدم پايين و نا خودآگاه بدجوری خندمون گرفت. اون وسط راننده هه می پرسه کجا می رين. تا 5 دقيقه زبون ما از خنده بند اومده بود و اونم از جاش جم نمی خورد. خلاصه با هر بدبختی بود من مسير رو گفتم. پنجره ها تا ته پايين بود و ما تيک تيک می لرزيديم. پينکفلويدش يه خورده عطر زد تو ماشين به طرف راننده. ترجيح می داديم از سرما بميريم تا اينکه از بوگند خفه شيم. (تازه فجيع ترش هم اين بود که داريوش گذاشته بود و کم مونده بود ما زار زار گريه کنيم به حال خودمون!) فکر کنم اين دئودورانت بهامين 300 تومن باشه. کاش می شد دولت يه سوبسيدی هم روش ميداد يا يه بسيج عمومی برای استفاده از دئودورانت زير بغل و حموم و لباس تميز و شسته شده و اينجور حرفا صورت می گرفت. آقا به خدا بوی عرق مرد خيلی افتضاحه. خيلی.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران