خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 13, 2002


خوب بالاخره اين گردهمايی وبلاگرای زن با سايت زنان ايران هم ديروز به خوبی و خوشی برگزار شد.

صبحش با يه حال بدی از خواب پاشدم. اصلا دلم نمی خواست برم سر کار. ولی خوب داشتم جای يه معلمه ديگه می رفتم و نمی شد بی خيالش شد. رفتم سر کلاس و بعد که زنگ خورد شاگردای ترم پيش اومدن ريختن دوره ام کردن و جيغ و ويغ و کلی قربون صدقه و من هم عشق دنيا رو کردم. شايد اين يکی از نقطه ضعفام باشه که شديدا دلم می خواد شاگردم دوسم داشته باشن. خلاصه رفتارشون کلی بهم انرژی داد و با يه حال خوب رفتم خونه و ضبطم رو برداشتم و رفتم محل جلسه. مثل اينکه درست بعد از عبور من از انقلاب دوباره دانشگاه شولوغ شده بوده و خيابونا رو بسته بودن. همش می ترسيدم به همين دليل کسی نياد.

صندليا رو گرد چيديم. همه چيدمان بچه ها رو من و مهتاب ريختيم به هم و از بچه های وبلاگ نويسی هم که زودتر اومده بودن کمک خواستيم. بچه ها يکی يکی می اومدن و من نشسته بودم دم در يه ليست تهيه می کردم ازشون و از ديدن هر کدومشون هيجان زده می شدم. همشون فوق العاده مهربون بودن. نويسنده آنچه بر من گذشت برام يه خورشيد خانوم سفالی کادو آورده بود که کلی از ديدنش ذوق زده شدم.

اول شادی اومد و راجع به سايت زنان ايران، چگونگی بوجود اومدنش، اهدافش و اعضاش صحبت کرد و اينکه در سايت به روی همه وبلاگ نويسای زن بازه و هر کسی که فکر می کنه مطلبی نوشته که بدرد سايت می خوره حتما ايميل بزنه و بگه. وقتی شادی حرف می زد به اين نتيجه رسيديم که بدون بلندگو بهتره و زحمات من در آوردن اون ضبط نره خر بی نتيجه موند. بعد بچه های سايت خودشونو معرفی کردن و بعد هم بچه های وبلاگ نويس شروع کردن دونه دونه خودشون رو معرفی کردن و يه توضيح کوچولويی راجع به وبلاگاشون دادن. ابراز احساسات همه خيلی ديدنی بود. خودم هم وقتی که ديدم نويسنده وبلاگ هيتلر يه دختره و يا اون دختری که دير اومد و بی سر و صدا يه گوشه ای نشست خانوم گله که خيلی دلم می خواست ببينمش و اينکه نويسنده وبلاگ ماهی سياه کوچولو هم که يکی از قديمی ترين و باحالترين وبلاگارو داره بينمونه و شوشوی غرغرو هم اومده کلی هيجانزده شدم! چند تا از وبلاگا تازه راه افتاده بودن و من نمی شناختمشون. خيليا حرفای زيادی برای گفتن داشتن که البته وقت زيادی برای صحبت نبود. بعصيام که می اومدن و راجع به ايميلايی که بعضيا جواب نداده بودن حرف می زدن و اون بعضيا هم کلی خجالت می کشيدن! تريبون آزاد هم داشتيم راجع به تجربيات زنان در اينترنت بود.

من راجع به اينکه چرا شروع کردم وبلاگ رو، راجع به فحشايی که اون اولا می خوردم، راجع به اينکه يواش يواش وبلاگ داره فرهنگ سازی می کنه در زمينه حداقل عوض کردن ديد يک سری مردها، از اينکه خيلی وقت بود دلم می خواست يه همچين قراری بذارم بين وبلاگرای زن ولی خوب امکاناتش رو نداشتم و اينکه احساس می کنم ماها مثل يه خونواده هستيم و چه بهتر اگه تو اين خونواده بزرگ با هم صميمی باشيم حرف زدم. خيلی حرف زدم که البته نصف چيزايی که دلم می خواست بگم نشد منتهی نمی دونم چه جوری آخرش بهم گفتن دقيقا همون پنج دقيقه حرف زدی و نه بيشتر!

بعد از من پرستو حرف زد و بعد چهار پنج نفر ديگه. اون بيرون پشت پنجره سالن چند تا درخت بود. من همش نگران بودم نکنه هر لحظه يکی از اين پسرای عزيز از جمله احسان جان و خرمگس جان بالای درخت رفته باشن و از اون بالا شپلق بيفتن پايين!! جاشون خيلی خيلی خالی بود!

بعدش من رفتم پايين به بچه ها کمک کنم. ما تو انجمن نويسندگان کودک و نوجوان بوديم. طبقه پايين يه جلسه ای بود. حدود ده نفر زن و مرد متشخص نشسته بودن و داشتن خيلی جدی و آروم راجع به داستان و شعر حرف می زدن. ما هم دو قدم اونور تر تو آشپزخونه اپن مشغول خرابکاری و چايی ريختن و آش ريختن و ريختن آش کف آشپزخونه و غيره (!) بوديم. هر چقدر هم يواش حرف می زديم باز صدای پچ پچمون می رفت. تازه بعضی اوقات يکيمون هم احساساتی می شد و صداش می رفت بالا. اين خانوما و آقايون محترم هم هر چند دقيقه يه بار يه نگاه وحشتناک به ما می کردن و می رفتن سراغ کارشون. احتمالا ديگه عمرا سالنشون رو به ما بدن!

بچه ها يکی از يکی گل تر بودن. نا حالا هيچوقت اينقدر انرژی مثبت بهم وارد نشده بود. اصلا دلم نمی خواست جلسه تموم بشه. دلم می خواست با تک تک بچه ها حرف بزنم. ولی وقت نشد. بارون شر شر ميومد. دلم می خواست با همه بچه ها پاشيم بريم تو خيابون و زير بارون جلسه امون رو ادامه بديم. آخه بوی بارون بدجوری تو سالن پيچيده بود.

جای خيليا خالی بود، آيدا، اژدهای شکلاتی، ندای بالای ديوار، فروغ، آزاده چيکه، دو تا شهرزادها...

کاش آذر هم ايران بود و می تونست بياد تو جمع ما. شايد اگه ميومد هيچوقت آينه اش رو تنها نمی ذاشت. شايد اگه ندا هم تو جمعمون بود و ميديد چقدر همه وبلاگش رو دوست دارن و چقدر از نبودنش ناراحت و يا حتی عصبانين دوباره نوشتن رو شروع می کرد.

گزارش سايت زنان در باره قرار
گزارش سايت خاله زنک دات کام! درباره قرار


اسم همه اونايی که بودن رو يادم نيست الان چون ليست پيشم نيست. اونايی که يادم بود و تو وبلاگاشون يه چيزی نوشتن راجع به اونشب اينها هستن:

وبلاگ زن نوشت: لينک مطلب
وبلاگ سايه : لينک مطلب
وبلاگ يه تولد تازه : لينک مطلب و يه مطلب ديگه
وبلاگ زهرا : لينک مطلب
وبلاگ خانوم گل: لينک مطلب
وبلاگ گل کاغذی: لينک مطلب
وبلاگ آخريت قدمهای يک محکوم به مرگ: لينک مطلب
وبلاگ معدن غر: لينک مطلب و يه مطلب ديگه
وبلاگ دخترک سنگی : لينک مطلب
وبلاگ سخنی: لينک مطلب
وبلاگ مريم گلی: لينک مطلب
وبلاگ بهار: لينک مطلب
وبلاگ چرا نگاه نکردم: لينک مطلب
وبلاگ آنچه بر من گذشت: لينک مطلب
وبلاگ بداخلاق: لينک ثابت نداره
وبلاگ بانوی ارديبهشت: لينک مطلب
وبلاگ هيتلر: لينک مطلب
وبلاگ آلوچه خانوم: لينک مطلب
وبلاگ من و تنهايی: لينک مطلب
وبلاگ کوه يخ: لينک مطلب
وبلاگ خاک غريب: لينک مطلب
وبلاگ آتش بدون دود : لينک مطلب
وبلاگ : لينک مطلب

بقيه رو هم اگه پيدا کردم ميذارم اينجا.

بعد که همه رفتن يه عکس دسته جمعی گرفتيم و من و پرستو کلی به بقيه بچه های سايت پز داديم که وبلاگ داريم و اگه بخوان می تونيم براشون يکی درست کنيم که خوب البته پز الکی بود! بعد هم همه جارو جمع کرديم و عين بچه های خوب با يه مشت قابلمه از در اونجا اومديم بيرون. بارون هنوز نم نمک ميومد و من هر کاری می کردم نمی تونستم از خوشی نيشم رو ببندم. يه روز خوب ديگه هم زود تموم شد...




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران