خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 04, 2002


امروز با يه دوست قديمی رفته بودم بيرون. همونی که بعد از اون دلمو چال کردم تو باغچه. خيلی آروم بودم. بی تفاوت. يکی هست که می گه همين خوبه. بی تفاوتی خوبه. با هم غذا خورديم. کلی بچه ام به خودش رسيده بود. سه تيغه کرده بود و ادکلن زده بود و بلوزش رو اتو کرده بود!! موهاش رو هم ژل زده بود رو به بالا. يه جورايی عين
" همينه" شده بود! منم کلی بهش تيکه انداختم و آزارش دادم. گل صد برگ رو هم ديدم با تيله هاش. خيلی خوش گذشت. تازگيا هی دارم می خورم و چاق و چاقتر می شم. هنوز چون قدم بلنده زياد معلوم نيست. چند وقت ديگه تقش در مياد. خوب نيست آدم خودشو ول کنه. اصلا خوب نيست. چه فايده ای داره آدم موهاشو بلند کنه وقتی هيچکس نيست که اونا رو نوازش کنه؟ تازه موی کوتاه بهم بيشتر مياد. موی بلند فقط وقتی بهم مياد که ببندمش. مانکن هم بشی، وقتی که هيچکس نيست چه فايده داره؟ تازگيا حس خودشيفتگيم کمرنگ شده. تازگيا برای دل خودم آرايش نمی کنم. تازگيا برای دل خودم به خودم نمی رسم. تازگيا اصلا گم شدم. يه چيزی شده که هنوز نمی دونم چيه. يه چيزيه که داره بدجوری آزارم ميده. دلم شور ميزنه.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage