خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

November 03, 2002


جاتون خالی بود. اين امين رجائی پندار خانوم نه تنها نويسنده و شاعر و فولکس رون خوبيه و پندار خوبی داره، گيتاريست خيلی خوبی هم هست. جمعه شب رفتيم کنسرتشون تو يکی از سالنهای ورزشی اکباتان. کار گروه جوانان اکباتان بود. البته فقط خود امين و دوستش بامداد خوب می زدند. مام که يه عده وبلاگر بی آبرو. اونقده جيغ و داد کرديم و امين رو تشويق کرديم که همه چپ چپ نگامون می کردن. بعدشم رفتيم شام بيرون. رفتيم رستوران آپاچی تو شريعتی. تا حالا نرفته بودم اونجا. آب و هواش متاسفانه خوب نبود! ولی چيز برگرش حرف نداشت. آخه نونش از اين نون شيرينا بود که من تو ساندويچ خيلی دوست دارم. تازه نی هاشم قرمز بود...

بعد از مدتها همون اکيپ خل و چلی که از اول وبلاگا با هم آشنا شده بوديم دور هم جمع بوديم. اميرقويدل، امير حسابدار، علی مشبک، پينکفلويديش، نيما هم بود که وسط کنسرت رفت. امين هم نتونست شام بياد چون بايد می موند سالن رو تميز کنه. جای پژمان و دنتيست و نيما پندار و آرش خيلی خالی بود. باورم نمی شه که تقريبا يک سال از اولين باری که با فکر و دنيای هم آشنا شديم می گذره. مثل برق و باد گذشت. اولين ايميلی که من برای بچه ها زدم و طبقه دوم آينه ونک قرار گذاشتيم....

من طبق معمول بيست دقيقه دير رسيدم. ديدم پژمان و امير قويدل پايين نشستن و می گن بالای آينه ونک تعطيله. نگو منظورشون طبقه دوم پاساژ بوده! ما همينطور يه ربع نشستيم پايين و من ديدم که داره آدم از پله ها مياد پايين! هر چی فحش بود نثارشون کردم و بعد رفتيم بالا ديديم دنتيست و امير حسابدار با يه پرينت که توش اسماشون رو نوشتن دو ساعته نشستن! بعد نيما پندار هم با امين رجايی اومد. نيما اونقده تند حرف ميزد که حرف نداشت! امين وبلاگ نداشت. ولی می خواست يه چيزی تو مايه های پرشين بلاگ بسازه که البته هيچوقت خبری ازش نشد! خيلی اونشب خنديديم...

اون موقعها من خيلی خوش تر از الانم بودم. دنيام هم کوچيکتر بود. وبلاگ هم يه کيف ديگه ای ميداد. (البته الان يه جور ديگه کيف ميده!). دلم برای ايميلای عليداد و طناز تنگ شده. دلم برای جنگ و دعواهام با هيس تنگ شده. دلم برای روزنوشتهای شخصی آقای قاسمی و نوش آذر تنگ شده. دلم برای چاخانها و نوشته های بامزه و بی آبروی پژمان تنگ شده. دلم برای گزارش شيطونيای دنتيست تنگ شده. دلم برای گزارش فيلمهای مرمرو که دلمونو آب می کرد تنگ شده. دلم برای ماجراهای با مزه اميرحسابدار آبانی تنگ شده. دلم برای سيب زمينی خونيهام تنگ شده. دلم برای ايميلهای مامان و بابای ژينا تنگ شده. دلم برای نوشته های شاهکار سياوش (اون اولا می نوشت و بعد يه روزی ناپديد شد) از جبهه و جنگ تنگ شده. دلم برای خوندن نوشته های آقای ستاره تو وبلاگ روزنه و نفهميدن نصف حرفاشون (از بس که خنگم!) تنگ شده. دلم برای جکهای لامپ تو ياهو مسنجر ساعت 4 نصفه شب تنگ شده. دلم برای چتهای فارسيم با عماد يکی از اولين خواننده های وبلاگم تو نصف شبای ماه رمضون تا دم سحر تنگ شده. دلم برای چتهام با کوروش که هميشه سياوش هم می پريد وسطش رو کيبرد تنگ شده. دلم برای ترانه های تنهايی نيما تنگ شده. دلم برای نوشته های خنده دار و جسورانه ندا تنگ شده. دلم برای...

راستی ندا، سه، چهار روز ديگه وبلاگامون يه سالشون می شه. نمی خوای برگردی؟ تو چی نيما؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage