خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 24, 2002


کجايی؟ دور دور. از اينجا دورتر. تنها؟ من هم تنها. گفتی برايم می نويسی. چشمم را به صفحه شيشه ای دوختم. نوشته ای نديدم. جايی ديگر، جايی دور تر، از آن حباب خالی گفتی که ميان جانم خانه کرده. می دانی حبابها روزی خواهند ترکيد؟ می دانی حبابها را دوست ندارم؟ می دانی دلم برايت تنگ شده؟ می دانی اما تنم سرد است؟ سرد سرد؟ شراب نوشيدم. آن شب شراب نوشيدم و تنم گرم شد. داغ داغ. حالی ديگر بود. اما تو نبودی. اما واقعی نبود. برای همين می را دوست ندارم. وهم است، وهم. می خواهم باز هم برق چشمان تو، آوای نوشته های تو وقتی که برايم می خوانيشان، گرمی دستانی که دستانم را می فهمند گرمم کنند. می خواهم واقعيت گرمم کند. از وهم و زاری خسته شده ام. از درد کشيدن برای لذت از درد، از تنهايی برای غصه خوردن، از فشار دستها برای باور کردن دوست داشتن دستهای ديگری خسته شده ام. می خواهم دستهايم خودشان دستهايت را پيدا کنند. می خواهم روحم با روحت عشق بازی کند، به لذت و درد برسد. می خواهم چشمانم را که بستم خودش برود به آسمانها. می خواهم وهم نباشد. خودش باشد، انرژی درونی، همان که حبابها را می ترکاند.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage