خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 21, 2002


ساعت 3 نصفه شبه. خيلی وقت بود نمی تونستم تا اين موقع شب بيدار بمونم. من باشم و گل گلدون که همين الان دلم می خواست بشنومش و تو "يه جور ديگه" پيداش کردم و کاغذ پاره هام وکی بوردم. گل هر آرزو رفته از رنگ و بو. آره. هميشه هر وقت اينطوريم دلم می خواد گل گلدون گوش بدم. صبوری، صبوری، صبوری. نوارم رو هيچ وقت پسم نداد. باد، باد، باد. امروز وسط کلاس ديگه کم آوردم. آخه شاگردام هم يه جورايی خسته ام کرده بودن. وسط کلاس دوميم رفتم دستشويی و در رو روی خودم بستم و 10 دقيقه دل سير گريه کردم. هی خودتو بزن به اون راه. هی سر خودتو گرم کن. هی گم شو تو روزای ابری. از بس خودمو يادم رفته بود يه دفعه بريدم. حالا با اين حال فردا رو چيکار کنم؟ 80 نفر مهمون. 80 تا زن. بايد دامن سرمه ايم که گلای آبی داره بپوشم. يک عالمه پرچمای رنگ و وارنگ به درو ديوار زدم. می گه بايد حتما اون وسط باشی و پذيرايی کنی. اگه دلم خواست اون وسط برم خودمو گم و گور کنم چی؟ فقط خوبيش اينه که دف ميزنه. صداشم دوست دارم. مزخرف نمی خونه. می دونی چقدر کار دارم اونوقت اين موقع شب به جای اينکه که بخوابم دارم تلق تلق می کنم؟ من از اون آسمون آبی می خوام ...

مرسی آيدای گل



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage