خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 20, 2002


يه دفعه يه آهنگی يه چيزی رو که خيلی وقت بود از ياد برده بودی به يادت مياره. اون يه چيز يه دوران رو يادت مياره. يک عالمه حس هايی که کشته شدن، يک عالمه خودخوری، يک عالمه صبوری. اسمش رو گذاشته بودی عشق ممنوعه. کلی به خودت فحش ميدادی که چرا اصلا داری بهش فکر می کنی. بعد کم کم ياد گرفتی خودت رو کنترل کنی. عقلانيتت رو تربيت کنی! ولی خورشيد خانوم اين ياد گرفتن به چه قيمتی تموم شد؟ تو که واسه خودت همينجور نظر ميدی و می گی می شه عقلانيت رو تربيت کرد که احساست رو بتونه بيتشر کنترل کنه، تو که عشق کورکورانه رو رد می کنی، حالا خود تو اين حالت احمقانه ای که الان پيدا کردی رو چيکار می خوای بکنی؟ فکر می کردی عاقل شدی، يادت رفت همه اون ديوانگيها رو. خوب پس کلاهت رو بذار بالاتر. ببين که هيچ چی نيستی. ببين که نه تنها عقلانيـتت رو تربيت نکردی، بلکه شايد اگه پاش ميفتاد مثل يه عروسک ميفتادی تو دامش. آره می دونم اونقدر ديوونه ای که برای يه روز داشتنش شايد اين غلط رو می کردی. اونقدر ايده آليستی فکر نکن. دنيا کامل نيست، حتی خدا هم کامل نيست. پس اينقدر کمال گرا نباش. خيلی بتونی هنر کنی می تونی دوباره اون دريچه رو که باز شده ببندی و بشينی يه گوشه و صبوری کنی، خودخوری کنی، حس کشی کنی تا يواش يواش عاقل بشی.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage