خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 17, 2002


اين روزا خيلی می نويسم، اينجا، اونجا، روی ورق پاره ها، گوشه کتابی که درس ميدم؛ توی دفتری که نمره های بچه ها رو توش ميدم، لای برگه های بچه ها، توی ذهنم...

اين روزها می نويسم چون اگه ننويسم دلم می ميره، يادم ميره حس هامو، ميرم ميون اونهمه همهمه گم می شم. اين روزا می نويسم چون نوشتن خوبه، تنهاييتو از يادت می بره، همه اون چيزايی رو که از ترست دور انداخته بودی يادت می ياد.

اين روزا همش باخودم حرف می زنم. تو خيابون با خودم می خندم، يه دفعه می زنم زير آواز، يه دفعه شولوغ می شم، يه دفعه ساکت.

اين روزا، خيلی بيشتر پيش خودمم. خيلی حسهام شفاف شده. برای همين حالم زود زود بد می شه. اين روزا شيشه ای بودن آزارم ميده. اين روزا زده به سرم شيشه ها رو بشکنم و برم جايی که اصلا شيشه نخواد. برم يه جايی که بشه داد زد، فرياد زد و گفت من هستم. من هستم تو همون گوشه ا ی که خدا برام گذاشته. همونجا که فقط برای منه. خود من.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage