خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 15, 2002


من مخم دارره می ترکه از اينهمه چيزی که نمی دونم. خدا جدا مارو گذاشته سر کار. اينهمه، اينهمه چيز تو عالم هست، اون وقت يه مغز قراضه بهمون داده که هر چقدرم ازش کار بکشيم و پرورشش بديم و تازه IQ مون هم خدادادی يک عالمه باشه، بازم اونايی رو که بايد بفهميم نمی فهميم. خدا باهوش تر از اينا بوده که بذاره بفهميم. به آخر شهودم برسيم تازه اول غم و غصه هامونه. تازه اول اينه که بفهيم چقدر، چقدر نمی دونيم. اونوقت هی داريم تو سر و کله هم می زنينم و حال همو بهم می زنيم و فکر می کنيم سلطان عالميم. بدجوری هممون سر کاريم. بدجوری. اينارو دارم به خودم می گم که ديروز فکر می کردم خيلی باحالم. امروز وقتی اون دختر بچه هه سر خيابون فلسطين پا برهنه راه می رفت و می خواست دعا بفروشه حالم از خودم و اون و خيابون فلسطين و کله پوکم که نمی فهمه چرا اينجوريه اوضاع به هم خورد. هيچوقت هم نخواهم فهميد. عدا...!!!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage