خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 14, 2002


بالاخره تموم شد. همسايه ها ياری کردن تا من شوهر داری کنم. بابام يک عالمه سرم داد زد، از اونور کلی مهربونی کرد؛ از اونور هم کلی تهديدات. منم ديگه ديدم اين آخرين شانسمه. يه هفته نشستم سرش. پروپوزال با همکاری پينکفلويديش عزيزم آماده شد. به نظر خودم که خيلی خوب از آب دراومد. امروز رفتم پيش استادم. گفت هيچ مشکلی نيست. يه نامه ميدم که برات سنوات بزنن. حالا البته کلی گير بهم خواهد داد سر پروپوزال، مخصوصا که همش 18 تا منبع تونستم جور کنم که از اين 18 تا 5 تاش هم بيخوديه و به دردم نمی خوره. ولی مهم اين بود که قبول کنه که من سنوات بگيرم. (گفته تا يک شنبه ديگه بهم خبر ميده موضوع قابل قبوله يا نه) فقط الان سه روزه حموم نرفتم, ابروهام شده پاچه بز، ميل باکسام داره می ترکه، يک عالمه حرف قلمبه شده دارم که حتی تو اون وبلاگ کوچولوه هم نرسيدم بنويسم. دوستام از دستم شکارن. حتی يک کلمه از آخرين کار ترجمه ای که گرفتم رو انجام ندادم. يک هفته است روزنامه نخوندم و دارم از خواب می ميرم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage