خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 14, 2002


يه حالت عجيب و غريبی بود. با وجود اينکه شديدا تو هفته های گذشته دلم براش تنگ شده بود، ولی يه دفعه ديدن يا نديدنش برام بی اهميت شده بود. اونقدر نشد، نشد، نشد، که يه دفعه زد به سرم و دوباره اون حصاره اومد دور تنم. می گه خوب بلده حصارا رو بشکنه. تو دلم می گم خدا کنه! تو راه هی غصه می خوردم که آخه چرا اين مدت نشد، نشد، نشد. منکه اين دفعه خوب پيش رفته بودم و بعد از گذشت اونهمه مدت هم يخ نکرده بودم. اگه می شد، حتی اگه يه بار هم می شد اونوقت شايد ديگه تنم هيچوقت يخ نمی کرد. يعنی نه اينکه الانم يخ کرده ها. نه! ولی خوب يه جوريم. دلم می خواد دور خودم حصار ببندم. دلم می خواد دور بشم. دور دور. بدجنس شدم. دلم می خواد تلافی درارم. بچه شدم. بعد تازه شب که داشتم از سر کار بر می گردشتم دلم هم يک عالمه گرفته بود. ساعت 9:30 شب رسيدم خونه. تنهايی رو اون موقع شب تو خيابون آزادی و انقلاب دوست ندارم. مخصوصا که از سر کار برگردی و دلت يه دونه کارتيه بخواد و چراغای خيابونا هم خاموش باشن و سر خيابون هم ايست بازرسی باشه و چند تا پسر جينگول رو نگه داشته باشن و ماشيناشون رو بگردن. مخصوصا که همه راننده تاکسيا هايده گوش بدن اونشب. مخصوصا که ظهرش رفته باشی دانشگاه دوران ليسانس و"محفل" غذا بخوری و ياد همه اون خل و چل بازيهای اون چهار سال بيفتی و از فکر اينکه چهار سال عين برق و باد گذشت جا بخوری، انگاری تازه يادت افتاده باشه چند وقت پيش از اون دانشگاه فارق التحصيل شدی. مخصوصا اگه نتونی مثل اون مرده تو خيابون تنهايی راه بری و سيگار بکشی و آواز بخونی و..



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage