خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 8, 2002


همه ايملهارو جواب ميدم. همه لينکارو ميذارم. همين امشب. فقط الان نه. الان فقط دلم می خواد گريه کنم. دلم گرفته. خسته شدم. هيچی نمی فهمم. دوباره ماجرای دفعه پيش شده. اونجا که بوديم يه دفعه احساس کردم صدا هارو نمی شنوم و فقط حرکت لبها رو می بينم. بعد هم يه دفعه حتی حرکت لبها رو هم نديدم. راستی می شه دو تا هم آورد توی يه جمله؟ ايراد از منه. يه آدم بزرگی که عقلش رشد نکرده. فقط لنگام دراز شده. هر دفعه فقط بيشتر و بيشتر دارم فرو ميرم. حتی با ديوونه ترين آدمای دنيا هم که باشم باز احساس تنهايی می کنم. زندگی شولوغه، پر ماشين، پر صدا، همهمه. دلم می خواد برم يه جايی قايم بشم. يه جايی که هيشکی منو نبينه. حتی خودم. دلم می خواد همه آينه های خونمون رو بشکنم که ديگه وسوسه نشم برم خودمو ببينم. امروز تو خيابون سعدی از سر اتقلاب تا 5 تا کوچه پايين تر 15 نفر گفتن چه شاسی بلندی داری. شاسی يعنی چی؟ دلم می خواد خودمو تو چادر بپيچم. دلم می خواد گوشواره هامو قايم کنم. دلم می خواد يه رنگ بشم تو رنگين کمون. زندگی آدم که رنگين کمونی باشه، هم نور داره، هم بارون. هم رنگ داره، هم بوی بارون. تازه اگه يه رنگی از رنگين کمون بودم کمونه ميزدم روی ابرا. ابرا ی سفيد و نرم و خوشمزه. ای خدا چرا ابرای دل من بارون نمی باره؟ چرا برق چشاشو از من پنهون کرده؟ چرا ديگه صدام در نمياد؟ چرا اين شليلا اينقدر سفتن؟ چرا می گه معذرت می خوام؟ چرا گيج شدم؟ چرا سردمه؟ چرا ديگه صدامو نمی شنوه؟ چرا ضعيف شدم؟ چرا همه چی قاطی پاتی شده؟ چرا نمی باره؟

***

فقط اگه بباره...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage