خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 2, 2002


من هنوز در مورد مجازات اعدام دچار تضادهای فکری زيادی هستم. چند ماه پيش وقتی که يک بار تو وبلاگم شکايت کرده بودم که چرا پدر زهرا کوچولو که دخترش رو کشته به خاطر اينکه پدر دختره طبق قوانين می تونه از مجازات اعدام جون سالم به در ببره يکی از خواننده های وبلاگ من که به شدت مخالف مجازات اعدام بود بحث خوبی رو با من شروع کرد که خيلی به تغيير ديدگاه من کمک کرد. همون موقع هم دوست داشتم اون ايملهارو تو وبلاگم بذارم ولی به چند دليل که يکيش بی حوصلگی بود برای بحث و جواب به اونايی که منتظر هستن من يه چيزی بگم تا به جای نقد عقده اشون رو سرم خالی کنن از گذاشتن ايميلها خودداری کردم و بحث بين خودم و اون خواننده عزيز موند. الانم البته خيلی موقعها احساساتم رو تصميمم در مورد اين موضوع غلبه می کنه و مخصوصا وقتی که پای يه بچه مياد فوری ته دلم ميخوام که اون آدمی که کودک آزاری کرده اعدام بشه. در مورد تجاوز و قاچاق مواد مخدر هم همين احساس رو پيدا می کنم. اما از اونور ميدونم که اعدام تنها سودی که داره (اگه بشه اسمش رو سود گذاشت) اينه که دل آدم رو خنک می کنه. تازه فکر نکنم دل مادری که بچه اش رو يه کودک آزار کشته با هيچ چی خنک شه، حتی با تيکه تيکه کردن مجرم. يه چيزی رو هم ميدونم و اونم اينه که هيچکس حق نداره خلقتی رو که خدا به آدما داده ازشون بگيره، اما از اونورم سبعيت يه آدم منو به فکر ميندازه که اصلا آيا اون شخص اسمش آدمه که مثل يک آدم باهاش رفتار شه؟

ولی حالا مجازات اعدام چه درست باشه و يا غلط اون شويی که اونرزو برگزار کردن کاملا غير انسانی بود. من اونروز دو ساعت بعد از اعدام از ميدون آزادی رد شدم. هنوز مردم وايساده بودن و زير برج آزادی پرآدم بود. من واقعا اينو درک نمی کنم. اصلا درک نمی کنم. هزاران آدم بيان يه جا جم شن که اعدام گيرم بدترين آدمای روی زمين رو ببينن...

چی بر ما گذشته؟ چرا ما اينجوری شديم؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage