خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 28, 2002


شاگردای کلاس من اين ترم آخر شاهکارن. نويسنده های مورد علاقه از دم دانيل استيل، فهيمه رحيمی و ر-اعتمادی. اون وسط يکی ز شاگردام گفت جين آوستين (Aavestiin) می خونه و فهيمه رحيمی. هر چی تلاش کردم نفهميدم چطوری اين دوتا با هم جور در مياد. (اين aavestinesh منو کشته!) نصف شاگردام هم نه کار می کنن نه درس می خونن و عوضش تلويزيون می شورن (خودشون می گن i wash TV!) خوش به حالشون که با يه همچين زندگی حال می کنن و مجبور نيستن عين ما اينهمه سختی بکشن و بال بال بزنن. دلم می خواست برای مدت ده روز مدل اين آدما می شد افکارم و يه خورده آرامش پيدا می کردم. ديشب تا سه صبح داشتم فکر می کردم. ديگه اين فکر داره کله منو می ترکونه. کاشکی می شد فقط ده روز فکر نکنم. همه چی عين اول آهنگا ی پينکفلويده که يک عالمه صدای ملت و رسانه ها مياد. احساس می کنم يه جورايی ديگه بمباران شدم. احساس می کنم چند تا آدم تو کله من دارن مدام بحث و جدل می کنن. بعضی اوقات اصلا می ترسم. دلم الان فقط سکوت می خواد و بی فکری. سکوت.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage