خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 26, 2002


اين هم يه وبلاگ که به آبی بارون می مونه و کازابلانکا نگاه می کنه و دلش تنگ می شه و ....

ديشب برای دهمين بار، نه... هزارمين بار کازابلانکا رو ديدم؛ رمانتيکترين فيلم تاريخ سينما به نظر من...
هر چی فکر می کنم می بينم من هيچ فرقی با ريک(هامفی بوگارد) ندارم؛ هر کاری اون کرده منم کردم...
فقط...فقط...
اون يه مبارز بزرگ سياسی بود، من نيستم...
اون به خاطر عشقش آدم کشت، من نکشتم...
اون تو اتاقش تنهايی می شست سيگار می کشيد و شراب برندی می خورد، من
نمی شينم و نمی کشم و نمی خورم...
اون بزرگترين کافه کازابلانکا رو داشت، من ندارم...
اون يه دوست داشت که زيباترين آهنگ زندگی اش رو براش می نواخت، من ندارم...
اون يه معشوقه داشت که اون رو دوست داشت و اون هم، من ندارم...
اون...
اه...من چقدر با اون فرق دارم؛
پس چرا فکر کردم هيچ فرقی با اون ندارم؟!

posted by saman seyfollahi | 2:05 PM




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage