خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 25, 2002


اين داستان رو رفتم بی اجازه از توی آينه آذر برداشتم. اون اتفاق آدمو ياد خودش ميندازه. ياد بی خبريش. ياد اينکه همه چيز بر باد است. ياد اينکه هواسمون باشه يه موقع دل گنجيشکه رو نشکونيم...

تا مى رسد به سار، تا مى رسد به سفر

او را نمى بينيد. فقط كفنى را مى بينيد كه چهرهء اين زن را در آن ساعت از روز پوشانده بوده و گلهايى را كه دوستش در آن لحظه پرپر مى كرده است. با اين حال هست. در خيابان هاى تهران با سر فارغ مى پلكد، به همان سادگى كه مى نوشت: به زودى اول مهر ماه است. دلم براى مدرسه تنگ شده.
از آن دخترهاست كه اصلا به چشم نمى آيند. هستند و با اين حال نمى شود آنها را وصف كرد. از آنها كه اگر روزى از كنارت بگذرند يا حتى به خانه ات بيايند، در همان لحظه اى كه كنارت نشسته اند يا از كنارت مى گذرند، فراموششان مى كنى.
اهالى تهران حتى روحشان خبر ندارد كه اين دخترخانم از آنها عكس مى گيرد. در چند روز گذشته هزاران عكس دارد از خانم هايى كه زنبيل به دست به خريد مى روند، از آقايانى كه از سر كار برمى گردند و از بچه هاى مدرسه رو و از دخترهاى دم بخت و از مردهايى كه در خلوت مست مى كنند و از تهوع رنج مى برند. هزاران عكس دارد از پدرهايى كه از درماندگى، از روى حماقت يا خشم زنهاشان را هر روز سياه و كبود مى كنند. هزاران عكس دارد از مردهايى كه در تاكسى نان به هم تعارف مى كنند. هزاران عكس دارد از دلدادگانى كه اول به هم عاشق هستند، بعد يكديگر را به لجن مى كشند. هزاران عكس دارد از شاعرهايى كه در خلوت شعر مى گويند و دوست دارند شعرشان را بخوانند و كسى را نمى يابند.
در اين لحظه اين دخترخانم از يك مرد تنها عكس مى گيرد كه نشسته است اينجا و با شتاب اين كلمات را تايپ مى كند. نقطه كه گذاشته مى شود، گذاشته شد در انتهاى جملهء پيش، اتاق براى يك لحظه از نور فلاش روشن مى شود. انگار صاعقه زده است آسمان را؛ اين آسمان كه از ابرهاى انبوه پوشيده است. هر دم ممكن است بارانش بگيرد. بارانش گرفته است.
مى گويد: "به جاى نوشتن اين حرفها، بيا بنشينيم كلمه هايى را كه با سين شروع مى شود با هم بشمريم"
نمى توانم ننويسم. مى گويم: "اجازه بده اين متن تمام بشود. بعد شايد ..."
مى خندد. خودش نيست. صداى خنده اش اما مثل سرماست، مثل سكوت، مثل سنگ، سياهى، سخت ...
بعد مى رود عكس ها، عكس ما را در تاريكخانه اى كه حتى از اين اتاق هم تنگ تر و تاريك تر است ظاهر مى كند. عكس ها در قطع بزرگى و كوچكى آدمهاست؛ همانها كه هر روز از كنارشان مى گذرد يا به خانهء آنها و به مهمانى آنها مى رود و هرگز ديده نمى شود. به چشم نمى آيد اين دخترخانم؛ مهبانو.
بعد عكس ها را در همان قطع و اندازه مى آويزد به چوب رختى پلاستيكى ساخت پلاسكو و چوب رختى ها را به قاعده مى آويزد در كمد لياس. تنگاتنگ هم. اين همه آدم در يك كمد لباس، تنگ هم!
شايد اينطور با هم تفاهم داشته باشند. شايد اينطور كمتر احساس درماندگى كنند. كمتر مغبون باشند و خودشيفته باشند و حقير باشند.
اين دخترخانم ماه پيشونى نام دارد و هرگاه كه احساس تنهايى مى كند، از تاريكخانه اش بيرون مى آيد، در كمد لباس را باز مى كند و يكى از هزاران عكس را بيرون مى آورد. كسى نيست كه سين ها را با او بشمرد. با خود مى گويد:، سيب، سبز، سرو
و همينطور همهء كلمه هايى را كه با سين شروع مى شود مى شمرد تا مى رسد به سار؛ تا مى رسد به سفر.

حسين نوش آذر



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage