خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 24, 2002


حتی اگه تقويم نداشته باشم و مدتها باشه که از تاريخ بی خبر بازهم می فهمم که مهر اومده. الان هشتمين مهريه که مياد و من ديگه مدرسه نمی رم. تمام اين هشت تا مهر برام دلگير بوده. يه جور احساس نوستالژيک داشته. دوران مدرسه خيلی اذيت می شديم از دست اين ناظمای روانی و معلم دينی پرورشيای روانی تر که تمام مدت می خواستن ما رو تو اون دوران حساس که دنبال دونستن و شناختن بوديم شستشوی مغزی بدن. از يه طرف کلی شک و ترديد دوروبرمون بود، از اونور اراجيف اينها هی باعث می شد حالمون از همون يه خورده اعتقاداتی هم که پيدا می کرديم بهم بخوره. از اونور من منگل سعی می کردم يه جوری حرفای اين کتابا رو توجيه کنم و به اين نتيجه برسم که واقعين. خلاصه درگيريهای رنگ و ورانگ زياد بود. ولی از اونطرف هم شيطونيای مدرسه و خل و چل بازيهای ما هم بود. سال اول دبيرستان اوج وحشيگری من بود. نمره انظباطم رو ثلث اول دادن 12! بعد مامان جان رفت صحبت کردن و شد 19! هر بلايی که دلم خواست سر معلما و ناظما مياوردم. بعد از ظهری بوديم سال اول و خوراکمون بود که توی فيوز برق همه مدرسه رو قطع کنيم يا لامپای اضطراری رو بشکونيم و مدرسه تعطيل شه. دوران دهه فجر به بهانه خونه تکونی مدرسه تمام مدرسه رو به کثافت می کشيديم. يه بار اشک معلم عربيمون رو دراوردم. حالا هميشه عذاب وجدان دارم چون يه جورايی از اين جور بلاها شاگردای خودم سرم نياوردن و من هنوز مديون معلم هام موندم! با همين پينکفلويديش چه ها که نمی کرديم. تقلبای حسابی. ديگه جوری شده بود که مثلا سر امتحان فيزيک امتحانای معرفی که من تو راهرو امتحان ميدادم و پينکفلويديش توی سالن وقتی تقلب پينکفلويديش رو گرفتن صاف اومدن سراغ من و ورقه منم تکوندن و از وسطش تقلبا خرامان خرامان ريخت رو زمين! بعد از مدرسه پياده ميومديم و خونه و با هم آواز می خونديم. بساط خوراکی هم به راه بود. 2 تا زنگ تفريح ساندويچ بعد تا راه خونه هم بعضی اوقات از زور گشنگی (و در مورد من جيش!) می دويديم. مسابقه های بسکتبال هم که خيلی خوب بود. من خيلی شلخته بودم و خيلی موقعها به عنوان اينکه يکی بايد بياد مواظب من باشه و تشويقم کنه پينک فلويديش هم مثل من جيم ميزد برای بازيا. خلاصه که دوران جالبی بود که الان که گذشته سختياش يه خورده از يادم رفته و مزه مسايل خوبش زير زبونم مونده. از همه مهمتر اون موقعها خيلی خر بودم. اصلا نمی دونستم مرد، عشق، احساس و اينجور اراجيف چيه. من بودم و يه توپ بسکتبال و کتونيای نايکيم و کتابهام. حالا از اون دوران 8 سال گذشته و هر دفعه که مهر می شه يه غم کوچولويی گوشه دلم مياد و دلم ميخواد همون دختر ملنگ شوخ و شنگی که بودم باشم. همون احمقی که فکر می کرد همه آدمای دنيا فرشته ان! بوی مهر مياد حسابی ...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage