خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 22, 2002


من يه گندی زدم. يه جور بی معرفتی. وقتی ديروز تو چت ازم سوال کرد راجع بهش قلبم درد گرفت. ياد اون سه چهار ماه گذشته افتادم. ياد همه اون چيزايی که اسمشو رفاقت ميذارن. ياد اين افتادم که وقتی احساس کردم اون رفاقت زير سواله چقدر دردم گرفته بود. حالا انگاری خودم بدون اينکه دلم بخواد ريده بودم تو اين رفاقت. امروزم وقتی دوباره سوال کرد و نگام کرد دلم می خواست زمين باز شه و من برم توش. سرم درد می کرد امروز. خيلی. امروز مرگ رو جلو چشام ديدم. 4 تا کدئين و يخ و قربون صدقه های شاگردام و شنيتسل مرغ و نوک انگشتای يه نفر و ادامه پيدا کردن جلسه های قصه خونيمون هم ميگرنم رو خوب نکرد. گفتم ميرم خونه آروم تو تاريکی می خوابم و انيگما گوش ميدم تا خوب بشم. حالا نمی دونم چيکار کنم. حتی نمی تونم بهش بگم. توضيح نداره. ريدم. سرم ديگه خوب نمی شه. خدايا ايشالا که اين ديگه آخر کابوس بوده باشه. ديگه طاقتشو ندارم. خدا جونم کمک...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage