خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 22, 2002


ديروز رفتيم کنسرت کلاسيک اون سوئيسيا که پريروز راجع بهشون حرف زدم. کنسرت 8 شروع می شد ولی ما ساعت 8:30 رسيديم. وارد سالن شديم و ديديم همه آروم و ساکت نشستن و مارک جونم هم داره چه چه ميزنه. آقا اولش حسابی خنده امون گرفته بود. سالن ساکت. ما هم که عين گانگسترا با هم وسط کنسرت وارد سالن شده بوديم. هی ميومدم نخندم ولی شونه های يکی رو ميديدم که داره می لرزه دوباره خنده ام می گرفت. ولی اين ماجرای 10 دقيقه اول بود. بعد از 10 دقيقه رسما خفه شده بودم. با وجود اينکه يک کلمه هم از آوازا که به آلمانی بودن چيزی حاليمون نمی شد ولی آوای پيانو و آواز بد جوری قشنگ بود و آدم رو آروم ميکرد. سالن خالی خالی سياه با يه پيانوی سياه تو يه گوشه اش و آقايی که پيانو ميزد و مارک با اون موهای طلاييش که با ميميک صورتش تمام حس آواز رو به آدم منتقل ميکرد. دلم می خواست برم موهاش رو نوازش کنم. اون شب توی تاکسی هم همينطور. دوباره فردا ميره تا يه سال ديگه. دوستی عجيب غريب و دوست داشتنی ما مثل اينکه قراره همينجوری ادامه پيدا کنه. سالی يه بار دو سه روز همو می بينيم. ميريم رستوران موفتار و sea food می خوريم و بعد دوباره تا يه سال ماهی يه بار تلفنی حرف می زنيم و بعضی اوقات چت می کنيم. از دوست دخترش برام می گه که هنوزم همو دوست دارن و هنوزم مشکلات شهرت و از اينجور چيزايی که هنرمندا گريبانگيرشن دارن و هنوزم هی از من تعريف می کنه و از دست من کلی می خنده. بعد هم ميره. تازه هر دفعه يه CD از کاراشم بهم ميده و ... همين!

کنسرت که تموم شد رفتم پشت صحنه. از سارا کيگر (همون خانومه که فلوت ميزد و لی اونشب فقط نقش ورق زدن نت! رو اجرا کرد) پرسيدم تماشاگرا چطور بودن. گفت خيلی خوشش اومده و ساکت بودن همه. فقط يه زنه بچه اش رو اون ته سالن داشته شير ميداده و داشت می پرسيد از نظر قانونی اشکالی نداره؟ بيچاره حق داشت تعجب کنه آخه وسط آرامش سالن يه دفعه بچه کوچولو هه شروع می کرد ونگ زدن! مارک شديدا از گلی که براش برده بودم هيجانزده شده بود و کلی تشکر کرد و گفت تا حالا همچين گلی از کسی نگرفته بوده. آخی! کلی دلم براش سوخت! از بس که اين دوست دخترش بی عرضه است برای اين بچه امون گل خوب نمی بره! دلم می خواست براش يه کادوی به خصوص بگيرم ولی عقلم به هيچ جا نرسيد. خودش گفت يه CD ايرانی که خودم خيلی دوست دارم و گوش ميدم بهش بدم. وقت نکردم براش چيزی ضبط کنم و فقط می تونستم يه آلبوم مجاز بخرم. رفتم از انقلاب يه دونه "حال من بی تو" ی عصار گرفتم. حالا موندم که اصلا شنيدن اين آلبوم بدون اينکه بفهمی عصار داره در مورد "حال من بی تو" و "زير باران بايد رفت" و "من مست و تو ديوانه" ميگه کيف ميده يا نه.

اونشب تو تاکسی برام يه آهنگی خوند به انگليسی (مال نمی دونم چی چی فيتز جرالد بود، فکر کنم اوا فيتزجرالد). اينجوری شروع می شد:
Every time we say goodbye...
بعد خودش برگشت گفت:
This is our story!
منم تو دلم گفتم:
Kooft!

***

راستی، بچه های کاپوچينو يه مصاحبه جينگول باهاش انجام دادن که احتمالا اين هفته ميره رو آنتن.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage