خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 20, 2002


سلام،

سلام تويی که نمی شناسمت. سلام تويی که در من خانه کرده ای و داری مرا ذره ذره آب می کنی، می سوزانی. سلام ای روح وحشی که نمی توانم مهارت کنم. سلام ای روح وحشی که انرژی بی پايانت تمام توان مرا گرفته. سلام خود من.

خداوند دنيا را در هفت روز آفريد و تو را در من دميد. خداوند دنيا را در هفت روز آفريد و هيچ فکر نکرد که تورا در جسمی دميده که کوچک است، ناتوان، محدود. خداوند تورا در من دميد و هيچ فکر نکرد که اين جسم ضعيف، اين ذهن محدود، اين شعور ناتوان چگونه بايد تورا در خود گيرد، مهارت کند و پر و بالت بدهد.

می دانم دست و پايت بسته است، می دانم انگاری در قفسی زندانی شده ای که بسيار کوچک است. می دانم که می خواهی پرواز کنی، اوج بگيری، بروی تا آخر جايی که هست، تا آخر جايی که نمی دانم کجاست.

اين را هم می دانم که نمی توانم تو را جايی ببرم. می دانم که من، فقط يک حصارم، يک حصار پست، کوچک، و حقير. می دانم که ذره ذره دارم تورا آب می کنم، می سوزانم، تباه می کنم و به جايی نمی رسانم. می دانم که نهايتش چيزی نخواهد بود جز خاموشی هردويمان. جز نبودن من و نبودن تو. نيستی. حيف!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage