خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 20, 2002


در برابر آن لايزال نا متناهی، در برابر آن کهکشانها و منظومه هايی که بزرگيشان هميشه مرا ترسانده، در برابر عظمت مدهوش کننده عشق و در برابر قدرت حقيقت تلخيها، زشتيها، سياهی ها و همه آن چيزهايی که دل آدم را می سوزاند و اصلا آتش می زند بسيار ناچيز و حقيرند.

من آرامش می خواهم. دستانم را دراز کرده ام به سوی همانی که بزرگيش مرا مسخ کرده. سرم را بالا گرفته ام. تند تند نفس می کشم. عميق نفس می کشم. او با من است. اصلا در خود من است و اصلا من خود اويم. می دانم اگر سرم را برگردانم آنقدر پر آرامش خواهم بود که ديگر هيچ چيز، هيچ چيز حتی آن نيشهايی که قلبم را دريده و زهرهايی که خونم را مسموم کرده نخواهند توانست اين آرامش ابدی را بر هم زنند و روحم را آزار دهند. می دانم اگر سرم را برگردانم تنها آن نوری را می بينم که او خواسته بر روی شانه چپ کسی قرارش بدهد. می دانم اگر سرم را برگردانم ديگر هيچ سياهی، زشتی و نيشی نخواهد بود. تنها همان نور....



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage