خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 12, 2002


ديشب مهمونی بودم. لباس آبيم رو پوشيدم. بايد سالاد ماکارونی درست می کردم. بچه ها دير اومدن که بريم خريد. کلی همه چی طول کشيد. برای اولين بار يه خورده مشروب خوردم. نمی خواستم بخورم ولی ديگه نمی تونستم دست دوستمو رد کنم. راست می گفت که اگه می خوام نخورم نخورم، ولی يه جوری تابوش رو برای خودم بشکونم. ليوان رو همچين تو دستم گرفته بودم انگاری می خوام روغن کرچک بخورم! گفت يهو بکش بالا و تو دهنت يا گلوت نگه ندار. با کلی ناز و ادا خوردمش. هيچ اتفاقی نيفتاد! فقط ته گلوم يه خورده سوخت. نمی دونم چرا احساس می کردم اگه مشروب بخورم يه حال غير عادی می شم و دوسش نخواهم داشت. اما هيچ اتفاقی نيفتاد. خوب حالا از اين به بعد ديگه مشروب نمی خورم چون می دونم خوردن يا نخوردنش فرقی به حالم نداره!

يه جورايی معذب بودم برقصم. يه جورايی معذب بودم هر کاری دلم می خواد بکنم. اما بازم جی جی د اگوستينو. چشامو بستم و رقصيم و رفصيدم. اون موقع ديگه مست مست بودم. منتها نه با مشروب. بلکه با آهنگی که خودش و خاطراتش هميشه مستم می کنه. اين آهنگ رو اصلا برای همين دوست دارم که منو از خودم بيخود می کنه و يادم ميره که به ديگرانی که دارن منو می بينن فکر کنم و چشامو می بندم و هر جوری که دلم می خواد می رقصم.

يه حالت خاصی پيش اومده بود که البته خدارو شکر به من ربطی نداشت. سعی خودمو کردم همه چی به خوبی و خوشی بگذره. مثل هميشه. ولی خوب بازم مثل هميشه وقتی يه جای کار بلنگه منم يه جای دلم ميگيره. به جهنم قهوه ای! حوصله ندارم! عصر پنجشنبه است. دلم می خواد برم بيرون ولگردی. اونايی که حوصله اشون رو دارم يا روم نميشه یهشون بگم بيان يا يه جورايی نيستن.

امروز صبح به زور از خواب پاشدم و رفتم سر کار (ديشب 2 از مهمونی برگشتم) 8 ساعت درس دادم به اين خنگا. ميدونم هم که نبايد به شاگردام بگم خنگ. ولی ديگه اين شاگردای پنجشنبه طاقت منو طاق کردن. هفته ديگه از شرشون راحت می شم. کلاسای توی هفته ام رو دوست دارم. شاگردام هميشه خوب بودن و يه جوری بودن که من خواب آلو رو کله سحر ساعت 8 صبح از خواب بيدار کنن. يه اتفاق عجيیم افتاد و اونم اين بود که برای اولين بار يکی از شاگردايی که امروز بهش گفت رد شده ازم به خاطر اينکه اين مدت زحمت کشيدم وتحملش کردم تشکر کردم! دو تا شاخ رو کله ام سبز شده بود که چرا به روال معمول نمياد جرم بده! فکر کنم از مريخ اومده بود!

ديروز سر کلاسام از بچه هام می پرسيدم بچه ها امروز چه روزيه. اول يادشون نميومد. بعد کم کم يادشون مينداختم و کلی راجع به اون روز حرف زديم. برام جالب بود که هيچ کدوم از شاگردام قبول نداشتن که کار طالبان بوده! هيچکدومشون. هر کی می گفت کار يکيه. CIA ، MI6 ، اسرائيل و موصاد. بعد يه دفعه يکی از شاگردا ازم پرسيد به نظر شما کار کی بود؟ غافلگير شده بودم. تا حالا با خودم فکر نکرده بودم دقيق که کار کی بوده. بعد که جواب شاگرده رو دادم فهميدم که نظر من اين بوده که کار اسرائيليا بوده. مگه نه اينکه يه هفته بعد از اون ماجرا بی سر و صدا دهن هر چی فلسطينيه صاف کردن؟

من از وقتی که سيگار رو ترک کردم 3 هفته و دوباره شروع کردم کشيدن يه قانون برای خودم گذاشتم که خونه نکشم و تا حالا هم ديگه تو خونه نکشيدم. ولی الان، هيچ کس خونه نيست، بيرون هم که نمی تونم برم، لارينا مک کنت هم که دارم گوش ميدم (چقدر اسمش به فارسی زشته!). نمی دونم چيکار کنم. وسوسه های باااالی!

راستی دلتنگ نقاش خيابان چهل و پنجم دوباره شروع کرد به نوشتن. حالا ديگه بلاگستان اون يه چيزی رو کم نداره :)



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage