خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 10, 2002


من می نويسم. بايد بنويسم. اگه ننويسم خل می شم و اونهمه انرژی يه جورايی دلمو می ترکونه. بايد هی تايپ کنم، تايپ کنم، تايپ کنم. بايد هی بنويسم از اون صداها، از اون آواها که منو به سمت خودشون می خونن. بايد بنويسم از اون ترانه هايی که منو به سمت تنهايی خودشون می کشن.

***

آدم تنها به دنيا مياد، تنها زندگی می کنه، و تنها ميره. با هم بودن بهمون کمک می کنه که تنها بودن رو فراموش کنيم. با هم بودن کمکمون می کنه که کمتر از تنها بودنمون زجر بکشيم. با هم بودن کمکمون می کنه که بيشتر تو توهماتمون فرو بريم. آدم خيلی تو وجود خودشو با خودشه. غير ممکنه که بتونی زندگيت رو با زندگی يه کس ديگه گره بزنی. اون گره ای که می بينی فقط يه چيز ظاهريه. يه قرارداد.

***

من دوست دارم ازدواج کنم. اما اين برای اون گره نيست. برای همون قرارداده. قراردادی که از آدم محافظت می کنه در برابر خيلی از قراردادای ديگه. من دوست دارم ازدواج کنم چون دلم می خواد خودم يه زندگی رو اداره کنم و اونجوری که دلم می خواد اداره اش کنم. بهم می گه خوب همون تنهاييه نمی ذاره که بتونی هر کاری دلت می خواد بکنی. اون تنهايی باعث می شه که فقط بتونی راجع به بخشی از زندگی خودت تصميم بگيری. همون بخشی که هميشه صاحبش خودت بودی.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage