خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 10, 2002



"از من فرار می کنه. ته دلم می ترسه. نکنه داره عاقل می شه؟ قرار شد ديوونه بمونيم تا آخرش. قرار شد اولين کسی که عاقل شد اسم اون يکی رو رو اسم اولين بچه اش بذاره. اسمش رو دوست دارم. بالاخره هم يکيمون زودتر عاقل می شه. تو اينکه هيچ شکی نيست. ولی خوب، قرار نبود اينقدر زود باشه. اگه راست باشه اونوقت من ول می شم توی يه فضای خالی خالی، با يه ذهن پريشون. اگه اينطوری باشه اونوقت می فهمم که هيچ نيمه گمشده ای..."

داشتم اين بالايی ها رو می نوشتم. دچار يه جور سانتی مانتاليزم اساسی شده بودم. بعد يه دفعه چشام به مانيتور خيره موند. يه حس بدی بهم دست داد. حس اينکه اينا چيه من دارم می نويسم؟ اينا يعنی چی؟ حس اينکه تا کی می خوام اينارو بنويسم. حس اينکه چقدر اينا واقعيه؟

خوب اينا واقعيه. اينا احساسات و تفکرات زودگذر منه که قرار نيست بهشون پر و بال بدم. اينا توی يه لحظه به وجود مياد. هيچوقت بر نمی گردم نگاهشون کنم. آخه می گن وقتی يه چيزی نوشته شد واقعی می شه. خوب اينا خيلياش تو لحظه واقعين نه تو بعد زمان. اگه بعدا برم نگاشون کنم ممکنه به وجودشون تو زمانای ديگه هم اعتقاد پيدا کنم. اما به هر حال اينارو بايد يه جوری بريزم بيرون. اگه بمونه اون تو، اگه ناديده بگيرمشون، اگه مثل خيلی احساسای ديگه وجودشون رو به کل انکار کنم، اونوقت يه چيزی اساسی قلمبه می شه تو گلوم و اونوقت هزارتا بلا سرم مياد. اما بايد حواسم باشه که برنگردم سراغشون و دوباره بخونمشون چون اونوقت ممکنه باورم بشه که هميشه واقعين. بگذريم... از آزادی بيان چه خبر؟!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage