خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 7, 2002


ديروز رفتيم قصه بخونيم. جای خيلی از قصه خونا خالی بود. قصه خونايی که خودشون دلشون خواست نيان. دلم گرفت به هر حال. يکی بود که مارو دور هم جمع کرده که قصه بخونيم. بعد خودش دلش خواست بيشتر بپره. گذاشت رفت. بعد يه جوری شد. می دونم قصه هام ديگه مثل سابق نمی شه. از حرفه ای گری متنفرم. حالا ديگه مطمئنم.




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage