خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 7, 2002


ديروز با پينکفلويديش و خواهرش و نيما و سامان رفتيم تاب بازی! يه جايی پينکفلويدش کشف کرده تو اکباتان که دو تا تاب داره و يه دونه الا کلنگ! يه جای کوچولوی خلوت با صفا که پر درخت و گلای خرزهره است. من زياد تاب سوار نشدم چون سرم گيج می رفت. ولی پينکفلويديش تا دلش خواست تاب سواری کرد. اصلا اين دختر از بچگی عاشق تاب سواری بوده. تازه نوبت بچه ها رو هم می گرفت! يه جوری تاب سواری می کرد و يه حالتی داشت انگاری تو اين دنيا نبود. موزيک متن هم داشتيم. نيما و سامان هر چی ترانه های تنهايی دلمون خواست خوندن. تازه پوز زنی آواز هم داشتيم. من و پينکفلويديش گوگوش می خونديم. اونام جواتتتتتتت جونم اينا می خوندن!!! بعد پنج نفری يک کوروش يغمايی خونديم که حرف نداشت!!! هر کی يه جاييش رو می خوند. جای ماهواره های جاسوسی خالی بود که از همه ماها فيلم بگيرن و بعد به عنوان نابغه بيان بدزدنمون! من عوض تاب سواری الاکلنگ بازی کردم. نيمای بيچاره رو زورش کردم با من خرس گنده بياد الاکلنگ سواری! یا خواهر پينکفلويديشم همينطور. البته لازم به توضيح نيست که اونا می رفتن هوا و هی بايد زور ميزدن تا من برم بالاخره بالا! با خود پيکفلوديش نتونستم الاکلنگ سواری کنم! آخه تا اومد اونقده خنديديم که نزديک بود يه بلايی سر خودمون و الاکلنگ بياريم! تازه من کلی هم ميمون شده بودم. از روی ميله های تاب می رفتم بالا و عين کوالا می چسبيدم به ميله ها. يا خودمو تو هوا ولو می کردم و آسمون رو نگاه می کردم. آخه اگه آسمون رو نگاه نمی کردم از خوشی مجبور می شدم داد بزنم. دلم نمی خواست ديشب برم خونمون.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage