« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
September 07, 2002
تازه چشای يکی خيلی نگران بود. تازه برق چشای يکی بدجوری داشت کورم می کرد. تازه خفه شده بودم هيچ چی نمی گفتم. خيلی بده تو يه جمعی باشی که مجبور باشی هی جلوی خودتو بگيری و هيچ چی نگی. نزديک بود پاشم داد بزنم.
|