خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 4, 2002


رفتم بالاخره اين فيلم نان، عشق، موتور 2000 رو ديدم. من اصولا با فيلمهای کمدی اينطوری مشکل دارم چون هر چی خودمو بکشم باز يادم ميره بابا اين يه فيلم کمديه و داره همه چی رو هجو می کنه و نبايد دنبال چيزای منطقی باشی تو فيلم. سر اينجور فيلما هی حرص می خورم و بعضی اوقات حوصله ام سر ميره. ولی تو کل فيلم هر جا بی خيال احمقانه بودن موضوع و اتفاقات می شدم کلی با فيلم حال ميکردم. يه صحنه هاييش واقعا خنده دار بود. مخصوصا مسايل سياسی رو خيلی خوشگل هجو کرده بود. البته شايد منظور کارگردان طرفداری از يه چيزايی بود. اما برای من که اصولا کل ماجرا چه چپ چه راست از بيخ و بن زير سواله مسخره کردن همه چيز لذت بخش بود و طرفداری ها هم (به خضوض اون صحنه آخرش در مورد خاتمی) يه جور هجو مسخره و شديدا خنده دار به نظر ميومد. يه صحنه ای داره که يه گربه سفيد و براق به خاطر دوچرخه سواری با يه گربه سياه و روغنی حسابی سياه می شه و کمدی موقعيتش حرف نداره! اکبر عبديشم که حرف نداشت. همونی که بايد باشه!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage