خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 4, 2002


کار هر شبم شده که ساعت 4 صبح بخوابم و از اونور ساعت 6:30 صبح پاشم و برم سر کار و به زمين و زمان فحش بدم. هر روز دارم آژانس می گيرم که تو راه نيم ساعت بخوابم و در واقع نصف حقوقم رو پول ماشين ميدم. اما سر کلاس اونقدر شاگردام خوبن که خواب از سرم ميپره و تا ظهر کلاسا به خوبی و خوشی می گذره. ترم پيش خيلی خسته شدم. من اصولا بيشتر از 4 ساعت در روز (يعنی 2 تا کلاس) نمی تونم درس بدم. اما ترم پيش مجبور شدم به جای يه معلمی که نمی تونست بياد هم از وسط ترم کلاس بگيرم. خيلی خسته شدم. يه جورايی دچار عدم رضايت شغلی شده بودم! پينکفلويديش هم که داشت ميرفت و من يه جورايی با درو ديوار موسسه هم چپ افتاده بودم. حالا اين ترم به نبودنش يه جورايی عادت کردم. مثل همه نبودنا. شاگردای پنجشنبه ام ضعيفن. از کلاسای پنجشنبه حالم به هم می خوره. عين ماست می شينن آدم رو بر بر نيگا می کنن و تو هی بايد براشون بال بال بزنی و خودتو تيکه پاره کنی. آخرش هم می پرسن ليلی زن بود يا مرد! گرفتگی صدام هم که مزمن شده و تازگيها بعضی شبا عين خروس قوقولی قوقو می کنم! سر همين چيزاست که بعضی اوقات از کارم زده می شم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage