خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 4, 2002


داشتم براش از قصه هام تعريف می کردم. داشتم تو چشاش نگاه ميکردم و باهاش حرف ميزدم. همين ده دقيقه قبلش اشکامو ديده بود. البته حدس ميزنم اين يه دفعه اصلا نفهميده بود که چرا اون دو تا قطره افتاد پايين رو صورتم. اگه می فهميد قول ميدم از خوشحالی دستای منو می گرفت و ديگه نمی ذاشت حرف بزنم و خيالش راحت می شد. ولی خوب بگذريم. داشتم براش قصه ام رو می گفتم که يه دفعه دو نفر اومدن که ويولون ميزدن و تنبک. بعد يه دفعه خنده، گريه، احساس، هر چی که رو صورتم بود خشک شد. آخه ميدونی چی داشتن ميزدن و می خوندن؟ نسترن!!!! خدا واقعا بازيش گرفته. نشسته اون بالا داره بازيگوشی می کنه! وقتی اونا رفتن من ديگه براش قصه نگفتم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage