خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 1, 2002


باااااااز، صدای بی صدا،
مثه يه کوه بلند،
مثه يه خواب کوتاه،
يه مرد بود، يه مرد...

همه می روند، فرهاد هم رفت. اما ديگر هيچکس دلش برای گنجشکک اشی مشی نخواهد سوخت.

کاش آرامتر گفته بودی که رفت. اين روزها به يادش یوديم چون مريض بود. اينروزها در گوشم اين آوا می پيچيد که:
سفيد پوشيده بودم، با موی سياه، اکنون سياه جامه ام با موی سپيد.
می آيم می روم، می انديشم که شايد خواب بوده ام، می انديشم که شايد خواب ديده ام، خواب بوده ام، عطر نارنج، چون ....

کاش آرمتر گفته بودی و مرا اينچنين از خواب بيدار نمی کردی. من هم می انديشم که شايد خواب ديده ام. نکند از اين رويا هم بيدار شوم، يا بيدارم کند؟

خدايش بيامرزاد. همه می روند و تنها دل ماست که می سوزد و کاريش نمی شود کرد. راستی هيچ فکر کرده ای عيد بدون بوی عيدی، بوی توپ چه رنگی می شود؟ راستی نفر بعدی کيست؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage